تبلیغات
مداد شمعی

شما با وجدانتان چه می کنید؟؟

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 29 دی 1391-10:06 ب.ظ

نیمچه خاطره ای از کاروان پیاده زائرین امام رضا (علیه السلام)
گرم صحبت شده ایم که متوجه پچ پچ هایشان می شوم. ته و توه قضیه را در  می آورم. وقتی می فهمم داستان از چه قرار است، از خودم خجالت می کشم. یاد اتوبوسی می افتم که هنوز هم هر چهارشنبه، صبح زود تا سر کوچه مدرسه می آید. پنج دقیقه بعد بچه ها را جلو بست طبرسی پیاده می کند و یک ساعت بعد بر می گردد. و من بعضی وقتها به خاطر خواب آلودگی و تنبلی ترجیح می دهم فقط پتو را روی سرم بکشم تا وجدانم را خفه کنم.
دارم خودم را مقایسه می کنم با این پنج جوان قوچانی که به خاطر امتحانات دبیرستان شان از کاروان عقب افتاده اند. حالا که خودشان را رسانده اند، مدیر کاروان می گوید چون از اول ثبت نام نکردید، باید برای اسکانتان در مشهد فکری بکنید.
و این پنج جوان، فقط به ضامن آهو فکر می کنند..



نوع مطلب : پاکان  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من محور آسیابم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 17 دی 1391-09:35 ق.ظ

پشت سرش زیاد حرف می زدند. می گفتند:
خیلی شوخ طبع است. مرد سیاست نیست که. آدم باید در سیاست گرگ باشد. مثل معاویه. می بینید هر روز رنگ عوض می کند و او را فریب می دهد. خیال کرده مسائل دینی را همه جا باید وارد کند. سیاست که ربطی به اخلاق و انسان دوستی ندارد. گوسفند باشی کله ات را می کنند...
***
شورشیان معاویه به اطراف عراق حمله کرده بودند. مردمی که خسته از دو جنگ صفین و نهروان بودند، دوباره آزار و اذیت می شدند.علی علیه السلام سپاهی را آماده کرد و فرمان جنگ داد. ولی آنها فقط ایستادند و نگاهش کردند. هیچ کس حتی از جایش تکان نخورد. معمولا در این وقت ها همه لبیک می گفتند و راهی جنگ می شدند. اما این بار ...
هر چه چشم چرخاند چیزی جز سرهای پایین افتاده ندید. خودش سکوت را شکست:
- چه مرضی به جان شما افتاده؟ لال شده اید؟ چرا جواب نمی دهید؟
زمزه ها شروع شد:
- چرا هر دفعه، ما باید برویم و او...
- اگر راست می گوید خودش هم با ما بیاید.
- ما همه باید فدای یک نفر بشویم. آخرش چه؟
- از یکی شنیدم علی از مقابله با سپاه معاویه ترس دارد. راست هم می گفت. والا چرا ما را میفرستد و خودش نمی آید؟
- من یکی که تکلیفم مشخص است. تا علی خودش جلو راه نیفتد، قدم از قدم بر نمی دارم.
- ...
زمزمه ها به هم همه کشیده شد. امام همه ی پچ پچ ها را شنید و خواسته شان را فهمید.
- نمی دانم چه بلایی به سر شما آمده. هیچ وقت به راه رشد و سعادت نرفتید. آیا درست است که برای یک شورش کوچک، مرکز حکومت را خالی کنم و با شما بیایم؟ انتظار من این بود که پرچم فرماندهی را به یکی از دلاوران شما بدهم. کسی که از شجاعت و بی باکی اش مطمئن باشم.
از من می خواهید امور مملکتی و سپاه و شهر و بیت المال و غیره را بگذارم و با شما به دنبال سپاهی که از قبل فرستادم بیایم. و مثل ریگی که در جعبه خالی افتاده، این طرف و آن طرف سرگردان شوم؟ من محور آسیابم. امور به گرد من می چرخند. اگر از جای خودم جدا شوم، کارها از مدار خود خارج می شوند و اوضاع به هم می ریزد.
خدا شاهد است که اگر امید به شهادت در راه خدا نداشتم، شما را رها می کردم. شما همیشه بهانه جو بودید. در کارهایتان حیله گری می کنید. من که خیری از سیاهه جمعیت تان ندیدم. چون با هم متفق و متحد نیستید.
راهی که شما را در آن می فرستم راه روشنی و هدایت است. هر که در آن قدم بردارد هدایت می شود، مگر این که خودش چنین چیزی را نخواهد. حالا انتخاب با خود شماست. راهی که به بهشت ختم می شود یا بی راهه ای که آخرش آتش است.
راهی که شما را در آن می فرستم راه روشنی و هدایت است. هر که در آن قدم بردارد هدایت می شود، مگر این که خودش چنین چیزی را نخواهد. حالا انتخاب با خود شماست. راهی که به بهشت ختم می شود یا بی راهه ای که آخرش آتش است.
***
او تمام حرف ها را برای امتش زد. خیلی ها با نور او راه را پیدا کردند. بعضی هم به دست او روانه آتش شدند. با همه ی تهمت هایی که برایش ساختند، او اما هدف الهی خودش را دنبال می کرد. چه زمانی که گفتند: ترسو است و به جنگ نمی آید و چه آن وقتی که می گفتند: علی نماز نمی خواند...
برداشتی از خطبه 119 نهج البلاغه



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من که چیزی از حرفش نفهمیدم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 4 دی 1391-10:29 ق.ظ



چند ماه پیش توی تاکسی تلفنی نشسته بودم تا بروم خانه. نزدیک چهارراه، راننده چراغ زرد را که دید، طبق معمول هم صنف هایش ، سرعتش را زیاد کرد. خب غنیمت بود دیگر. اما حیف شد. نرسید و به چراغ قرمز خوردیم. هر چه منتظر ماندم سرعتش کم شود و نوازشی هم بر سر ترمز کند، بی نتیجه ماند. راننده گازش را گرفت و چراغ قرمزِ با آن ابهت را کشک هم حساب نکرد و رد شد.
خیلی یواش گفتم:
حاج آقا ببخشید چراغ قرمز بود ها...
او هم با اعتماد به نفس مثال زدنی در جوابم گفت:
عمو جان، مو چند تا چراغ طِـلَـبگـارُم ...
آنقدر جوابش قاطع و منطقی بود که نتوانستم چیزی بگویم. فقط معنی حرفش را نفهمیدم. یعنی واقعا از چراغ راهنمایی و رانندگی طلب دارد؟ یا شاید چند باری خیلی مراعات چراغ را کرده و پشت چراغ سبز هم ایستاده. شاید هم چند بار وسط چهارراه که بوده، یکهو چراغ لجبازی کرده و قرمز شده تا پیرمرد جریمه شود. حالا او هم می خواسته تلافی کند. در این چهار راه بدون پلیس، چراغ را آدم حساب نکرده و کِنِفش کرده. احتمال هم دارد یکی دو باری خیلی منظم و با احتیاط، درست و دقیق پشت خط عابر ایستاده و تا چراغ سبز نشده حرکت نکرده. چون خیلی ها ثانیه های آخر را جزء چراغ سبز می دانند. حتما آنها هم منطق خودشان را دارند. شاید هم ....
به هر حال من هر چه آن روز با خودم کلنجار رفتم، معنی حرفش را نفهمیدم. هر چقدر هم که فکرش را بکنی، فکر کردم..


نوع مطلب : رویداد نویسی  خاطره 
دنبالک ها: دوست ندارم مردم .. 

داغ کن - کلوب دات کام
شما چیزی فهمیدی؟() 

لطفا زمین را از ما نگیرید

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1391-09:56 ب.ظ

یادم هست یکی دو سال پیش در جلسه هفتگی مان، سخنران از بد حجابی صحبت می کرد. می گفت: «بیرون که می ریم دیگه نمی تونیم سرمون رو بالا بگیریم. پایینم نمی تونیم نگاه کنیم. تازه وسطم اگه نگاه کنیم که...»
بیشتر باز نمی کنم که سخنران چه گفت در آن جلسه از نتیجه ی این نگاه ها...
◙◙◙
چهارشنبه ای در حرم بودم و داشتم با عجله خودم را به اتوبوس می رساندم. وارد صحن جمهوری شدم. چشمم صحنه ای را دید که مناسب آن جا نبود. سرم را پایین انداختم تا شاید سنگ فرش های حرم چشمانم را از تنهایی در آورند ولی... آنجا همان حالتی را پیدا کردم که سخنران جلسه مان تعریف می کرد. با خودم فکر کردم با این وضع حتما یکی از دعاهایمان باید این باشد که:
خدایا بی زحمت همین چشمها را بگیر، به جایش ایمانم را حفظ کن.
◙◙◙
حرفم با خانم هایی است که فقط امام رضا (علیه السلام) را نا محرم می دانند و تا به در خانه اش می رسند چادری به سر می اندازند. یا آن دسته از خانم هایی که ادعای آزاد اندیشی و روشن فکری دارند. فقط ادعایش را.
خانم محترم! کمی هم حواست به حقوق ما باشد. یک خواسته که بیشتر نداریم؛
لطفا زمین را از ما نگیرید... همین!!!


نوع مطلب : رویداد نویسی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پهپاد را خدا گرفت!!

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 16 آذر 1391-10:32 ق.ظ


پهپاد آمریکایی اسکن ایگل

معجزه، معجزه است دیگر. شاخ و دم که ندارد. هنوز هم باید عصای موسی اژدها شود تا معنای معجزه را ببینیم؟ یا باید خلیج فارس دهن باز کند و ناو های غول پیکر آمریکا را درسته قورت بدهد؟ معجزه جلوی چشم ماست. معجزه خرمشهر بود، که ما هم نتوانستیم پس بگیریمش. خرمشهر را خدا آزاد کرد. معجزه واقعه ی طبس بود. خدا که ابایی ندارد از مثال های کوچک. یک وقت ابابیل ها را می فرستد بالای سر سپاه ابرهه یک جا هم شن ها را مامور می کند تا فرو روند توی چشم سپاه کارتر. شن ها از خدا برگه ماموریت داشتند. آنها را خود خدا فرستاد تا دخل آمریکایی ها را بیاورند.
معجزه گرفتن پهپاد آمریکایی ست. پهپادِ فوقِ پیشرفته ی آمریکا. هر چه فکرش را بکنیم نمی فهمیم تغییر GPS پهپاد یعنی چه؟ که سربازان سایبری ما نقشه ی GPS  پهپاد آمریکایی ها را تغییر داده اند و صحیح و سالم نشاندنش روی زمین. آن وقت پهپاد هم گاگول، نمی فهمد چه کسی دارد کنترلش می کند. پهپاد قبلی را که گرفتیم گفتند: مجهز به سیستمی است که اگر کنترلش از دست آمریکایی ها رها شود، خود به خود منفجر می شود. یعنی همه ی اطلاعاتش دود می شود روی هوا.
من یکی که بلد نیستم اصل قضیه را این ببینم. من گرفتن پهپاد آمریکایی را، آن هم برای بار دوم، معجزه می دانم. یعنی همان عنایات خفیه ی الهی.
من عقیده ام این است:
پهپاد را خدا گرفت!!


نوع مطلب : رویداد نویسی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بمناسبت اولین یادواره مردمی چریک مبارز در مشهد

تاریخ:شنبه 11 شهریور 1391-02:43 ب.ظ



اشتباه نکنید.
این عکس ها متعلق به 4 نفر نیست.
این ها یک نفر هستند در چند لباس مختلف.
عکس های یک چریک عارف انقلابی .
بنام سید علی اندرزگو.

تولد در 1316...تحصیل در ابتدایی...ترک تحصیل به خاطر فقر...اشتغال در کارگاه نجاری...
تحصیل در حوزه علمیه...پیوستن به تشکل زیر نظر نواب صفوی...
پیوستن به شاخه نظامی هیات های موتلفه اسلامی...ترور حسنعلی منصور...
تحت تعقیب ساواک و فرار به عراق...دیدار با امام خمینی در عراق...در 1345 بازگشت به ایران
تهیه سلاح برای گروه های نظامی... سکونت در شهرهای مختلف ایران (تهران،قم،مشهد)
پس از مدتی فرار به افغانستان...رفتن به سوریه و لبنان برای آموزش نظامی...
تصمیم برای کشتن محمدرضا پهلوی ... اما با شهادتش این تصمیم نافرجام ماند.

اینها چکیده ای از زندگانی چریک مبارز حجت الاسلام سید علی اندرزگو بود .

پ.ن : رفقای مشهدی گرامی ام. این را با توجه بخونند .
اولین یادواره مردمی شهید سیدعلی اندرزگو امروز شنبه 11/6/91 بعداز نمازمغرب
در خیابان امام رضا 28- پلاک 50 - برگزار میشود .
با سخنرانی استاد عزیز و گرامی ام : حجت الاسلام علیرضا پناهیان...
ضمنا خانواده شهید هم حضور دارند.
انشالله ببینمتون.

هم چنین فردا یکشنبه 12/6/91 مراسمی با همین عنوان در فرهنگسرای انقلاب اسلامی
ساعت17 برگزار می شود.
آدرس فرهنگسرای انقلاب :صد متری کمربندی (بزرگراه شهید بابا نظر)، بلوار پنجتن، پنجتن 45،
جنب بوستان ارم، فرهنگسرای انقلاب اسلامی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماه خدا و ...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1391-02:22 ب.ظ

ماه خدا از نیمه گذشت
و این روزها
شیطان
در غل و زنجیر هم به من می خندد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سفرنامه...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1391-07:56 ب.ظ

رفتم و همه چیز را با چشم های خودم دیدم.
اما
زنده برگشتم..
و حالا می فهمم دست حسین (علیه السلام) با قلب زینب کبری (سلام الله علیها) چه  کرد..
سلام علی قلب الزینب الصبور...




به یاد همه ی دوستان عزیزم بودم.
مخصوصا تک تک بچه های محبان آل احمد(صلی الله علیه و آله وسلم)
اگر تونستم فردا یه چیزایی می نویسم. والا رفتم تا دو سه هفته دیگه.
ان شاء الله اگر خدا بخواد می خوام برم قوچان. سفر درسی-تابستانی مدرسه.
التماس دعا.
یاعلی.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاری نمیکنیم و به ما مزد میدهند...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 4 تیر 1391-12:09 ب.ظ

کاری نمیکنیم و به ما مزد میدهند
هر بار که آمدیم طلبکارتر شدیم...
سلام. هنوز هم باورم نمیشه که منم دارم میرم...
اصلا شاید "رفتن" واژه مناسبی نباشه... شاید بهتره بگم که دارم می پرم...
دارم پر میزنم به جایی که همیشه آرزوم بوده که یه روزی و حتی یه لحظه ای هم که شده اونجا باشم...
والآن دارم میرم که یک هفته اونجا باشم... دیگه هیچ آرزویی ندارم چون...
برمشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...
دیگه دارم میرم تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا...
خیلی دوست داشتم این شعر یه روز شامل حالم بشه و فکر کنم الآن داره میشه. خیلی دوست داشتم این بیت رو:
رسد روزی که در سجده بگویم
رسیدم کربلا الحمدلله...
خلاصه به رسم رفاقت اومدم بگم حلالمون کنید که دیگه قراره کربلایی بشیم... البته قراره بهمون بگن کربلایی و گرنه ما کجا و کربلایی شدن...؟؟؟


پ.ن: این متن زمانی نوشته شده که "مداد شمعی" تو نجف داره عشق بازی میکنه تو حرم مولا...
نویسنده متن به سفارش "مداد شمعی" مامور بود به نوشتن این متن. اون سه نقطه های متن هم خودش کلی حرف داشت که زبان از بیانش عاجز بود.
حرف دل نویسنده: کاش "مداد شمعی" به یاد ماهم باشه...
یاعلی
التماس دعای فرج



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسافر بهشت

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1391-02:56 ب.ظ

این مطلب یکی از نظرات بود که وظیفه دونستم تو یه پست بذارمش. یا علی.


سلام و عرض ادب خدمت شما
من و همسرم که یه جانباز هستن تالار گفتگویی به اسم آسمانی ها راه اندازی کردیم و قصدمون هم اشاعه و معرفی فرهنگ ایثار و شهادته. خب در اول راهیم و به کمک دوستان بزرگواری چون شما نیازمند.
برای همینم اومدم ازتون دعوت کنم تادرصورت تمایل با ما همکاری کنید و مطالب خوبتون رو در تالار گفتگوی ماهم منتشر کنید. از دیدنتون در تالار آسمانی ها خوشحال میشم. با تشکر- مسافر بهشت
http://asemaniha.co/forum/forum.php



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :15
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm