تبلیغات
مداد شمعی

آدم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-07:33 ب.ظ

"متنی بسیار زیبا از یک دوست عزیز که گفت اسمم را ننویس. حتما بخوانید و از دست ندهید. به هوای متن های خودم نباشید که به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد. این یکی را حتما بخوانید."
قفسم را میگذارى تویِ بهشت1 تا بوى عطر مبهمِ دور دستى، مستم كند؛ تا تنم را به دیواره‏ ها بكوبم؛ تا تنِ كبودم، درد بگیرد و درد، نردبانى است كه آن‌ سویش تو ایستاده‏ اى براى در آغوش كشیدنم؛ اما من آدم تنبلی هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمی كنم؛ با هیچ چیز! توی بهشت هم حسرتم را فقط آه می كشم؛ تن نمی كوبم به دیواره‏ ها كه درد، مرا به تو برساند.
***
قفسم را می گذارى تویِ بهشت تا تاب خوردن برگ‏ها، تا سایه‏ هاى بى‏ نقصِ درختان انبوه، دیوانه‏ ام كند؛ تا دست از لاى میله‏ ها بیرون كنم؛ تا دستم لاى میله‏ ها زخمی شود و زخم، مسیری است كه در پایانش تو ایستاده‏ اى براى در آغوش كشیدنم؛ اما . . .

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو برای من، من برای تو

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 20 دی 1390-10:45 ق.ظ



حواست که پرت می شود، دور می شوی. دورِ دورِ دور. آنقدر که خودت هم نمی دانی کجایی.صدایت می زنم. تاجایی که تو خسته می شوی اما من نه. جوابی نمی دهی و باز می روی. من اما حواسم به تو هست. می بینمت. از دور. سنگی جلوی پایت می اندازم. و تو به صورت می افتی. دست و پایت زخم بر می دارد... تا شاید گریه کنان دنبال سر پناه بگردی. تا شاید برگردی. تا برای من باشی و من برای تو...





 برداشتی با توجه به قسمتی از حدیث قدسی:
یا ابن آدم، أكثر من الزاد إلى طریق بعید، و خفّف الحمل فالصراط دقیق، و أخلص العمل فإنّ الناقد بصیر، و أخّر نومك إلى القبور، و فخرك إلى المیزان، و لذّاتك إلى الجنّة، و كن لی أكن لك، و تقرّب إلیّ بالاستهانة بالدنیا تبعد عن النار.


نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آغوش باز امام

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 18 آذر 1390-06:18 ب.ظ

سرش را به زمین دوخته بود. نمی دانم به چه فکر می کرد. تا حالا اینگونه ندیده بودمش. آرام قدم می زد. آنقدر که آب در دل خاکهای زیر پایش تکان نمی خورد. صدایش زدم.

- چه می کنی حر؟ هر که تو را با این قیافه ببیند از دل و دماغ می افتد. جنگیدن فراموشش می شود.
در چه حالی هستی؟
***
گرمای آتش یک راست می خورد توی صورتش. آتشی که از درون خیمه عمر سعد گُر می گرفت و بیرون می زد. سپاهیان را می دید که چگونه پای کوبی می کنند. صدای طبل و ساز هاشان به قدری بود که نجوای حق را از خیمه حسین نشنوند. سرش را چرخاند. جنت الماوای حسین علیه السلام عجیب تماشایی بود. دایره طواف عرشیان به دور حسین علیه السلام اجازه پلک زدن را از حر گرفته بود. خیره مانده بود به مسیر رفت و آمد فرشتگان.
***
- در چه حالی هستی؟
صدای مهاجر ابن اوس بود. نمی دانستم چگونه نشانش دهم آن همه ای را که در چشم بر هم زدنی دیدم.
- خودم را میان بهشت و جهنم می بینم. به خدا قسم دست از بهشت نمی کشم حتی اگر پاره پاره ام کنند و آتشم بزنند.
سوار اسب شدم و به طرف آغوش باز امام برگشتم.



مرجع: کتاب "سه مقتل گویا در حماسه عاشورا" و "واقعه کربلا"


نوع مطلب : پاکان  تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز هشتم ..... وقتی که سینه ی آسمان تنگ می شود

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-09:24 ب.ظ

پنج روز از محاصره حسین میگذرد سپاهیان کفر تکلیفشان را نمی دانند . عمر سعد به هر بهانه ای تعلل میکند . دست و پایش می لرزد .مخصوصا از زمانی که حسین رو به او کرد و گفت: وعده های ابن زیاد رنگ واقعیت به خود نمی گیرد.به خدا قسم تو از گندم ری نخواهی خورد.
دوباره دست به قلم میشود و به ابن زیاد نامه می نویسد. حتی متوسل به دروغ می شود که حسین گفته مرا پیش یزید ببرید تا کارمان را با او مشخص کنیم .
ابن زیاد نامه را میخواند عصبانی شده است از این همه تعلل. شمر بلند میشود؛امیر! عمر سعد قصد کشتن حسین را ندارد .اگر حسین را رها کنید،روز به روز قدرت بیشتری میگیرد و دیگر نمیتوانید جلویش را بگیرید.باید در کربلا کارش را تمام کرد .
ابن زیاد بدش نمی آید از این شتاب شمر به سوی شقاوت و بدبختی. نامه ای به دستش میدهد .میگوید نامه را به عمر سعد برسان. اگر دستور جنگ داد که هیچ و گر نه سرش را برای ما بفرست و خودت فرماندهی لشکر را به عهده بگیر.
شمر نامه را تحویل میگیرد و  به سمت کربلا راه می افتد .خدا میداند وقتی به کربلا می رسد چقدر سینه ی آسمان تنگ می آید...


نوع مطلب : پاکان  تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز هفتم ..... خاک های مرطوب خیمه

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 14 آذر 1390-03:05 ب.ظ

نامه های جاسوسان پشت سر هم به ابن زیاد می رسد. همه شان یک چیز می گویند: «عمر سعد با حسین مدارا می کند. هر شب با هم جلسه می گذارند و تا نیمه شب صحبت می کنند، شاید کار به جنگ نکشد. عمر قصد جنگ با حسین را ندارد.»
پسر نحص مرجانه برای عمر سعد می نویسد: « تا می توانی بر حسین سخت بگیر. شریعه فرات را بر آنها ببند. حتی یک قطره آب هم به حسین و یارانش نرسد.»
عمر سعد می داند اگر اطاعت نکند، همه ی وعد و وعید ها به باد می رود و فرماندهی لشکر هم به همراهشان. عمرو بن حجاج را با 500 سرباز به شریعه می فرستد. یکی از سربازان رو به امام می کند و می گوید: «به خدا قسم قطره ای از این آب زلال را به تو نخواهیم داد تا از تشنگی هلاک شوی». امام که خیری در عاقبتش نمی بیند، رو به آسمان می کند: «خدایا! هیچ وقت این مرد را سیراب نکن...»
آب به روی امام بسته شده. امام و یارانش که مرد جنگی اند، اما باید فکری به حال اهل حرم کرد. حسین علیه السلام عباس را مامور می کند تا آب را جیره بندی کند. علمدار کربلا حالا وظیفه ی دیگری را به دوش می کشد. همه ی مشک ها را به خیمه خودش می آورد. سهم هر کس را مشخص می کند. سهم خودش هم فدای لب های ترک خورده ی بچه ها...
قطرات آبی که از مشکها روی زمین می چکد، خاک های خیمه را مرطوب کرده است. ای کاش رطوبت زمین تا ظهر عاشورا بماند ...


نوع مطلب : تاریخ  پاکان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز ششم ..... لا حول و لا قوه الا بالله

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 13 آذر 1390-10:48 ق.ظ

به فکر فرو رفته است. به نامه ای که حسین علیه السلام برایش نوشته بود. نامه ای که از سیاهی نجاتش داد و به مصباح الهدی رساندش. حالا او به حسین علیه السلام مدیون است. همین دِین خُره ای شده است به جان حبیب. می خواهد کاری بکند ولی دستانش خالی ست. تنها چیزی که دارد جان خودش است. جان! آن را که همه دارند. باید چیز دیگری برای حسین علیه السلام بیاورد. در همین حال تبسمی تمام صورتش را در آغوش می گیرد. مردان بنی اسد؛ می توان روی آنها حساب باز کرد.
وارد خیمه امام می شود. اجازه می خواهد تا به اطراف کربلا برود. می گوید که مردانی از قبیله اش در همین حوالی زندگی می کنند. امام، نه نمی گوید به این همه اشتیاق حبیب.
شبانه راه می افتد. میان قبیله که می رود، از علت آمدنش می پرسند. می گوید: بهترین سوغات را برایتان آورده ام. چیزی که سعادت شما در آن است. فرزند فاطمه سلام الله علیها در کربلا تنهاست. هر چه زودتر همراه من به کمکش بیایید. من همه ی شما را به این خیر دنیا و آخرت دعوت می کنم
حبیب همراه 90 نفر از بنی اسد به طرف کربلا راه می افتد. جاسوسان خبر را به عمر سعد می رسانند. عمر400 نفر را مامور می کند برای مقابله با آنها. دو گروه کنار فرات به هم می رسند. زیادی نفرات دشمن مردان بنی اسد را می ترساند. همگی خودشان را در تاریکی شب گم می کنند تا نشان دهند بر خلاف اسمشان به روباه شبیه اند...
جلوی امام نشسته است. پاره های جگر حبیب به لبانش می رسند تا قضیه را بگوید. امام اما با جمله ای آتش حبیب را خاموش می کند؛
"لا حول و لا قوه الا بالله"


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز پنجم ..... توبه گرگ

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 10 آذر 1390-06:17 ب.ظ

ابن زیاد قطعه های پازلش را دقیق می چیند. به هر چیزی که دستش برسد چنگ می زند. بعد از شُریح، پیر مرد صحابی کوفه را نشانه رفته. پیرمردی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده بود. چند صباحی هم مؤذن سجاح 1 بود. با این که توبه کرد ولی در صفین از خوارج شد. و باز توبه کرد.
امیر کوفه شخصی را می فرستد به خانه شَبَث ابن رِبعی. شبث خودش را به مریضی می زند تا معاف شود از این مأموریت ولی ابن زیاد دست بردار نیست. در نامه اش به شبث می نویسد:
« شبث! خدا نکند که مصداق این آیه باشی: "چون به مؤمنین می رسند گویند: از ایمان آوردگانیم و هنگامی که به نزد یاران خود – که همان شیاطینند – می روند اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به مسخره می گیرند."»
شبث نشان می دهد که هنوز عمرش می کشد برای توبه کردن دوباره. فرمان ابن زیاد را روی چشم می گذارد و با هزار سوار به طرف کربلا راه می افتد...



1 شخصی که ادعای نبوت کرده بود


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز چهارم ..... دست مشکل گشای خواص

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 9 آذر 1390-08:00 ب.ظ

سپاه چهار هزار نفری عمر سعد در کربلا منتظر فرمان ابن زیاد هستند. فرمانده سپاه، صلح را بیشتر می پسندد؛ از طرفی دستش به خون حسین علیه السلام آلوده نمی شود و از طرفی به آرزویش در ری می رسد. ابن زیاد اما تدبیر دیگری کرده است. ریختن خون خدا نیاز به مشروعیت دارد. مشروعیتی که عوام را هم به میدان بیاورد. شریح قاضی یکی از خواص کوفه است و بهترین گزینه برای ابن زیاد...
چند مأمور همراه با سکه هایی از طلا به دیدار شریح می روند. سکه ها آنقدری هست که دست شریح را به فتوای قتل حسین علیه السلام بلغزاند. همین فتوا دست آویزی می شود برای ابن زیاد تا مردم را در مسجد جمع کند و خطبه ای بخواند. وبعد از آن خطبه عجب رونقی می گیرد بازار آهنگرهای کوفه ...


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطالب وبلاگ از پست بعدی شروع می شود.این مطلب برای همیشه ثابت است

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 9 آذر 1390-02:29 ب.ظ

کی گفته آیت الله خامنه ای اعلمه؟؟؟

منم مثل خیلی های دیگه از راه صحیح مرجعم رو انتخاب نکردم .
چون داداشم مقلد حضرت آقا بود و عشق فراوانی نسبت به ایشون داشتم .
ایشون رو به عنوان مرجع خودم انتخاب کردم .( البته تو اون سن میشه اعتماد کرد به پدر یا برادر - راه صحیحش اینه)
البته اون موقع آقا رو بعنوان مرجع دینی انتخاب کردم و الا از همون دوم دبستان به دلیل سیاسی بودن فضای خانواده،
...

ادامه مطلب



نوع مطلب : حضرت ماه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز سوم ..... دروازه های ری

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 8 آذر 1390-02:25 ب.ظ

یک روز از ورود کاروان عاشورا به کربلا می گذرد. امروز سپاه چهار هزار نفری عمر سعد از راه رسیده است. عمر یکی از سربازان را پیش امام می فرستد تا علت آمدنش به کربلا را بپرسد. پاسخ امام خورجین های پر از نامه کوفیان است...
عمر سعد خوب می داند علت آمدن امام را. با خاطره ای که از حسن (علیه السلام) دارد تلاش می کند برای ایجاد صلح. اما نامه ی ابن زیاد دروازه های ری را به یادش می آورد. دروازه هایی که به رویش باز نمی شدند جز با ریختن خون حسین(علیه السلام).
دروازه هایی که هیچ وقت به رویش باز نشدند...


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :15
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm