تبلیغات
مداد شمعی

10 مساوی 1

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 13 آبان 1390-05:55 ب.ظ

نفس نفس زنان وارد شد. خبری که داشت؛ آنقدر مهم بود که همان جا، پیش روی همه بگوید.
سلام بر ولی امر مسلمین. آقا جان! یاران معاویه به شهر انبار حمله کردند. هر چه دم دستشان بوده به غارت بردند. زیور از دست و صورت زنان کشیده اند و هیچ کس جلوشان را نگرفته. بدون اینکه خونی از دماغشان بریزد، فرار کردند.
خشم و ناراحتی در تیغ ابروهای علی (علیه السلام) برق می زد. بدون معطلی بلند شد و به خارج شهر راه افتاد. مردم هم پشت سرش. به پادگان نخیله رسیدند.
مردم که صورت در هم علی را دیدند، به خودشان آمدند. یکی شان جلو آمد.
- یا امیرالمومنین! نگران نباشید. ما خودمان از آنها انتقام می گیریم. نیازی به شما نیست.
عمق چشمان علی (علیه السلام)، «یا اشباه الرجال» می گفت به مردمانی که فکرشان هنوز در عالم کودکی به سر می برد. کسانی که همیشه برای جهاد بهانه ای تازه داشتند...
رو به مرد کرد و گفت: به خدا، شما جلوی ضرر خودتان را هم نمی توانید بگیرید، چه برسد به دشمن. ای کاش مثل یاران معاویه بودید. مطیع و فرمانبردارِ ولی امرتان. به خدا دوست داشتم معاویه ده نفر از شما را می گرفت و یکی از یارانش را به من می داد.
دیگر هیچ کس چیزی نگفت...




بر اساس خطبه 27 و 97 و حکمت 261 نهج البلاغه



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوغ متبرک

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 6 آبان 1390-07:32 ب.ظ



بعد از سخنرانی وارد سنگر فرماندهی شد. سفره ی ناهار را پهن کردیم. آیت الله خاتمی * کاسه ای برداشت و برای آسید علی آقا دوغ درست کرد. دست های پیرمرد می لرزید ولی با همان حال کاسه را نزدیک آورد.
- خیلی به زحمت افتادید. خودتان میل کنید.
- می خواهم با دستهای خودم به شما دوغ بدهم. خودم هم بعدش مقداری تبرکی می خورم.
کاسه را رساند به روی دو لب علی آقا و ... .
نوبت به خودش رسید. کاسه را چرخاند طرف خودش. لب ها را گذشت جای لبهای آقای خامنه ای. انگار دنیا را بهش داده بودند. دوغ را با اشتیاق خورد.



* آیت الله سید روح الله خاتمی

خاطره یای از امام خامنه ای به نقل از آقای ذوالنوری
بازنویسی: مداد شمعی


نوع مطلب : حضرت ماه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من هم به ثوابم رسیدم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 2 آبان 1390-09:47 ب.ظ


تک و تنها وارد حمام شد. انگار نه انگار ولی عهد خلیفه مسلمین بود. کسی هم نمی شناختش. مشغول کار خودش بود که یک نفر صدایش زد.
-ای مرد! بیا و مرا کیسه بکش.
-به روی چشم.
چند لحظه بعد مرد متوجه سلام های محترمانه چند نفری شد.
-خدایا!مگه این مرد کیست که همه بهش احترام می گذارند؟
کم کم داشت از کارش پشیمان می شد. دور و برش را نگاه کرد. یک نفر از دور متوجه اش کرد که پشت سرش علی بن موسی  الرضا ایستاده. دست و پایش را گم کرد. مثل کودکی که از دست پدر فرار کند، بلند شد. رو کرد به امام.
-آقا جان. عذر می خواهم. شما را نشناختم. کاش همان اول که گفتم، خودتان را معرفی می کردید.
حضرت لبخندی زدند و دستی به سرش کشیدند:
-عیبی ندارد. من هم به ثوابم رسیدم.


بحار الانوار - ج 49 - ص 99


نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و انا من شروطها

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 29 مهر 1390-11:21 ق.ظ

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله):

مَن أحَبَّ أن یَلقَى اللَّهَ ضاحِكاً مُستَبشِراً فَلیَتَوَلَّ عَلِیَّ ابنَ مُوسَى الرِّضا(ع).

كسى كه دوست دارد خندان و با روى گشاده خداوند را دیدار كند، باید از محبّت و ولایت على بن موسى الرضّا(ع) بهره‏مند باشد.

بحار الأنوار - ج 36 - ص 296


نوع مطلب : پاکان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ندبه

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:چهارشنبه 20 مهر 1390-08:19 ب.ظ

اینجا همه چیز دیده می شود ولی حرم را ساختمان ها پوشانده اند. صدا به گوش می رسد اما اذان نیست. این جا فقط احتمال، قطعی است و همه چیز مشکوک است حتی تو. حتی تو عزیز خدا که علت سرعت ثانیه و امیدوار بودن دقیقه و پیر شدن ساعتی. حتی تو مشهود ترین شاهد عالم که موج ها در ساحل به دنبال تو می گردند.
ولی اهالی اینجا به همه چیز مشکوک اند. شاید هم به همه چیز تو مشکوک اند و من واژه واژه ها را می گردم تا شاید بچشم رایحه ات را میان ندبه انگشتانم و بنویسم:
این الاقمار المنیره...


نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جایی ننوشته ست گنه کار نیاید

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 17 مهر 1390-10:51 ق.ظ

چند قدمی دور تر از بازرسی ها، درست جایی که باغچه ها شروع می شود، خیره می ماند به زمین. طرح سنگ فرش ها را به دقت دنبال می کند. فرو می رود بین چینش سیاه و سفید سنگ ها.
سفید،سفید،سفید،سفید و میانشان یک سیاه و باز سفید... .
حالا به صحن سقاخانه رسیده. سرش را بالا می آورد. چشمانش دخیل می بندند به گنبد. آن قدر که گنبد طلایی حرم، سُر می خورد توی قطره های اشکش. لب هایش می لرزند. آرام، طوری که فقط خودش و آقا بشنوند، می گوید:
- آقا جان! من هم یکی از همان سنگ های سیاه. ممنونم اگر بین این همه نور، راهم دادی...




نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالم از حجاب به هم می خورد

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 13 مهر 1390-10:50 ق.ظ

جلوی آینه می ایستد تا خودش را آماده کند. دستی به صورتش می کشد. زبری ته ریش آزارش می دهد. به طرف دستشویی می رود. ژیلت را می اندازد به جان صورتش. دوباره دستی می کشد و می رود طرف آینه. پنجه هایش را فرو می کند بین موهایش. اتوی مو را بر می دارد. چند دقیقه بعد زیر چشمی به موهای فشن شده اش نگاه می کند. با سر انگشتانش چند لاخ از موها را صاف می دهد به بالا. حواسش به ابروها هم هست. تیزی شان پلک هر نگاهی را می شکافد.
▪▪▪
چشمهایش همه ی خیابان را می دود و به اندازه تمام دنیا له له می زند...دنبال دختر است. دخترک بزک کرده ای را می بیند. میرود به طرفش. ولی در چشم به هم زدنی ماشینی جلوی پای دختر ترمز می زند. با چشمانش تا ته خیابان همراهی می کند دخترک را. و باز به دنبال شکار دیگری می گردد. اما این بار چشمش به دختر محجبه ای می افتد. تمام بغض و کینه اش را جمع می کند زیر دندان هایش:
- حالم از حجاب به هم می خورد



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راه

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:دوشنبه 11 مهر 1390-10:37 ق.ظ



غروب بود و رهگذری می رفت
            و تو خسته ای و گم کرده ی راه
                                چراغ از که وام می گیری؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این تصاویر واقعی است

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:دوشنبه 4 مهر 1390-04:30 ب.ظ

گفته بود برای مد گرائی مطلب بنویس. مثل اینکه هر کسی که ریش دارد پس ریشه ندارد، یا اینکه هر کسی که موهایش شبیه یکی از حیوانات نیست، از تمدن بدور است.

مانده بودم از کجا شروع کنم آخر مداد شمعی که جای مقاله نیست.
خورشید با آخرین زورش می بارید. با سر و صدا بازی می کردند. "هر کی دستشو به این پراید نزنه دیوونه است" و بعد هجوم بچه ها به سمت پراید. "هر کی زبونشو بیرون نیاره، عقب مونده ست." و بعد همه ی زبان ها...
نوشتم: مد گرایان کودکانی بزرگسال هستند.


نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جرأت دارید این مطلب رو تو وبتون منتشر کنید و سانسورش نکنید

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:یکشنبه 3 مهر 1390-10:26 ق.ظ



سلام علیکم و رحمه الله
مهدی آقای وفایی. سلام مخصوص خدمتتان دارم .
از یک طلبه نامحسوس گناهکار به تعدادی طلبه جوان پاک :
(جرأت دارید این مطلب رو تو وبتون منتشر کنید و سانسورش نکنید.)
حوزه علمیه در سال76 از ناطق نوری حمایت کرد!(به جای حمایت از حضرت حجه الاسلام و المسلمین حاج آقای ری شهری حفطه الله تعالی)
درسال 84 از هاشمی، در سال 88 بعد از شمارش آرا معلوم شد که رای بیشتر حوزه به میرحسین موسوی بوده است .
با این کارنامه، غالب طلبه ها کی بصیرت داشته اند که اینبار دفعه دومشان باشد .
در این زمان نیز ، طلبه جماعت بی بصیرتی خودش را تاکنون خوب به نمایش گذاشته است !
مسئله مشایی ، مسئله فرعی است ، دولت شاکله اش خوب است ، عیب جویی نکنید! (بخشی از بیانات حضرت آقا)
مملکت رو به گند کشیده اید با داد و هوار تان در مورد جریان انحرافی !
مهدی هاشمی با 250 آقازاده (لعنهم الله )، در انگلیس جه غلطی می کند !
چرا آیت الله جوادی آملی با پسر ضدانقلابش برخورد نمی کند .
چرا آیت الله آملی لاریجانی موقعی که آقا به اوگفته بیارئیس قوه قضائیه بشو، گفته اول با وحید خراسانی مشورت بکنم بعد.


جواب پابرهنه:
سلام آقا رضای عزیز.
خوبی؟ خوشحال شدیم به فقیر فقرا سر زدید.
اما چند سوال. مدرک حرفتان کجاست که حوزوی ها به میر حسین رأی داده اند؟ مگر آن هاتف غیبی خبر آورده است؟
در مورد جریان روحانیت هم که من کمترین خادمشان هم محسوب نمی شوم نظر شما کمی با نظر امام متفات است. شما روحانیت را بی بصیرت می دانید اما امام می گوید:
اگر فقهای عزیز نبودند، معلوم نبود امروز چه علومی را به عنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بیت (علیه السلام) به خورد توده ها می دادند.
اما مسئله فرعی بودن که فکر کنم مقدار پست های ما و با یک نسبت بندی ساده (یک سی و یکم  1/31) مشخص است که آن را فرعی می دانیم اما به خلاف شما مسئله هم می دانیم!
"مملکت رو به گند کشیده اید با دادو هوار تان در مورد جریان انحرافی": به بزرگترین عمار آقا،حضرت آیت الله مصباح یزدی می گویم!!
مشایی عددی نیست که بخواهد اصلی باشد اما جریان انحرافی از فتنه 88 سختتر است که نفاقش بیشتر است.
"مهدی هاشمی با 250 آقازاده (لعنهم الله )، در انگلیس جه غلطی می کند":
شما که طلبه(نا محسوسی) چرا این حرف را میزنی؟ اثبات شئ که نفی ماعدا نمی کند.
باز هم منتظر شنیدن نظراتتان هستم.
التماس دعا
یا علی


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات شما؟؟() 


  • تعداد صفحات :15
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm