تبلیغات
مداد شمعی

من از کجا، عشق از کجا

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 30 شهریور 1390-08:38 ب.ظ



بعد از نماز چند لحظه ای به زمین خیره ماند. نگاهش را که برگرداند متوجه ذکر گفتن دیگران شد. دستش را جلو صورتش باز کرد. طاول زده بودند. دو-دوتا چهارتایی کرد و با خودش گفت: با این دستا دیگه حالش نیست ذکر بگم. واجبم که نیست. خدایا خودت که میدونی خسته ام و دستام طاول زده و ... . با خودش درگیر بود که داستانی جلو ذهنش آمد
.
رد دستاس روی دستهایش دیده می شد. درد طاول ها امانش را بریده بود. با این دستها خستگی بچه داری هم مضاعف شده بود. پیش پدر رفت و درد دل کرد. انتظار داشت پدر کنیزی را در اختیارش بگذارد. اما چیز دیگری از پدر شنید.
دخترم! هر وقت خستگی طاقتت را طاق کرد، این اذکار را بگو. 34 بار الله اکبر،33 بار احمد لله، 33 بار سبحان الله.
با خودش گفت: من حال ذکر گفتن ندارم و او با ذکر گفتن خستگی در می کرده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتخاب آقا

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 29 شهریور 1390-12:56 ب.ظ



سراسیمه دویدم داخل اتاق.ترسیده بودم که نکند برای امام اتفاقی افتاده باشد. دیدم امام دو زانو نشسته اند جلوی تلویزیون و جفت دست هایشان را گذاشته اند روی پاهایشان . به من گفتند:احمد بیا بنشین. امام بر خلاف تصورم ،خیلی هم سر حال بودند و مراسم استقبال ((کیم ایل سونگ))رئیس جمهور چین از آقای خامنه ای را نگاه می کردند. امام گفتند:


ادامه مطلب


نوع مطلب : حضرت ماه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حاجت روا

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-07:15 ب.ظ

هر چند ثانیه پلک هایم می افتاد روی هم و به زور بازشان می کردم. حسابی خوابم گرفته بود. ولی پاهایم جلوی عکس حضرت امام دراز می شد.اتاقی دیگر را برای خواب پیدا کردم.
در خواب هاتفی را دیدم که گفت:
به خاطر این احترامت، برای حل هر مشکلت 3 بار یا زهرا سلام الله علیها بگو تا حاجتت روا شود.
بیدار شد و به عینه دید که خوابش رنگ واقعیت گرفت.



خاطره ای از آیت الله خزعلی
بازنویس از مداد شمعی


نوع مطلب : داستان كوتاه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیم سوخول

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 16 شهریور 1390-04:49 ب.ظ

سیم سوخولی ها آمدند...!


سیم سوخولی هایی که معنویت وعرفان دود می کنند.


«حتما بهشون سر بزنید»




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من در میان جمع دلم جای دیگر است

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 16 شهریور 1390-03:45 ب.ظ



هر وقت مشهد می آمد باید می رفت زیارت حضرت.اتاقی بود که از آن می شد حرم را دید. آنجا می ایستاد و زیارت نامه می خواند. این دفعه زیارتش طول کشید. یکی از محافظ ها مامور شد تا آقا را برای شام صدا کند. در را آرام باز کرد. حالت گریه و زاری آقا منصرفش کرد. چند دقیقه بعد با همان نیت وارد اتاق شد اما این بار هم نتوانست کاری بکند. بار سوم هم بی نتیجه برگشت. کم کم همه نگران شدند. دو ساعت گریه و زاری ممکن بود آسیبی به مقام معظم رهبری برساند. محافظ این بار وارد اتاق شد.
- آقا! شام آماده ست. منتظریم شما بیایید.
همانطور که به پهنای صورت اشک می ریخت بلند شد. زیارت نامه را خواند و از اتاق بیرون آمد.




به نقل از حجه الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی(از اعضای بیت رهبری)
بازنویسی خاطره: مداد شمعی


نوع مطلب : حضرت ماه  خاطره 
دنبالک ها: حضرت ماه  دفتر مقام معظم رهبری 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شمع محفل آزادگان

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 26 مرداد 1390-07:43 ب.ظ


از صلیب سرخ آمده بودند. برگه هایی را به چند تا از اسرا دادند.گفتند از مشکلات اردوگاه بنویسید.
فقط یک جمله نوشت و برگه را داد.
"مشکلی وجود ندارد"
مامور بعثی که برگه را دیده بود، جلوش را گرفت و پرسید: چرا از مشکلات اینجا ننوشتی؟
این آیه را برایش خواند: «و لن یجعل الله للکفرین علی المومنین سبیلا»1
سرش را نزدیک مامور درشت هیکل بعثی آورد:
«ما مسلمانیم. درست نیست از مسلمان پیش کافر شکایت کنم.
از آن به بعد همیشه هوایش را داشت...





و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلطی نداده است. (سوره نساء-آیه 141)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیشه ایمان

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 25 مرداد 1390-04:39 ب.ظ

همیشه آروز داشتیم که ای کاش با علی(علیه السلام) بودیم تا سنگینی کیسه های نان، زخم بر شانه اش نمی گذاشت. زخمی که از آن به بعد شده بود نشان امامت...
و حالا من و تو می دانیم که با "ای کاش" قدمی بر داشته نمی شود. افتاده ای بر نمی خیزد و گرسنه ای سیر نمی شود.
حالا من و تو شنیده ایم که «ولی امر مسلمین» دعوتمان کرده تا باز زخم بر ندارد شانه امام مان. یا شاید ترک بر ندارد شیشه ایمانمان که فرمود:"من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم" (1)
پس نا مسلمانی ام را به رخ «ولی» ام کشیده ام اگر لبیک نگویم.




1- پیامبر اکرم فرمودند: هر کس شب را به صبح برساند در حالی که نسبت به امور مسلمین بی تفاوت باشد، مسلمان نیست.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درد نامه 2

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:یکشنبه 23 مرداد 1390-09:52 ق.ظ

می دانست معاویه به آخرت آنها که هیچ، به دنیای آنها هم رحم نخواهد کرد. اما چه کند که هدایت اجباری نمیشود. پس به منبر رفت، شاید هنوز نور فطرتی باقی مانده باشد.

***
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد. هیچ شک و تردیدی ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ولی امروز استقامت خود را از دست داده اید و زبان به شکوه گشوده اید.
وقتی به جنگ صفین میرفتیم، دین خود را بر دنیا مقدم می داشتید اما امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید.
عده ای از شما کسان و بستگان خود را در جنگ صفین و گروهی دیگر در نهروان از دست داده اند. گروه اول بر کشتگان خود میگریند وگروه دوم خونبها می خواهند؛ بقیه نیز از ما سرپیچی می کنند.
معاویه پیشنهادی کرده به دور از انصاف؛ اینک اگر آماده کشته شدن در راه خداهستید، بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگی و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم.

سخن امام که به اینجا رسید مردم از هر طرف فریاد زدند (البقیه،البقیه) زندگی میخواهیم زندگی میخواهیم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درد نامه1

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:جمعه 21 مرداد 1390-04:58 ب.ظ


بیا امضا کن دیر میشود
تو چه طور امضا می کنی در حالیکه در بیعت حسن هستی؟
الان اوضاع فرق کرده است.ندیدی اکثر قبائل  به معاویه نامه خوشامد گوئی نوشتند.
پس آن سرباز ها چه  هستند؟
سربازان معاویه اند که جیره جنگی از حسن میگیرند.
***
از معاویه بن ابی سفیان به حسن بن علی
اما بعد، این ها مهر بیعت بزرگان پایتخت تو، کوفه است با من.
بدان که تو را با چنین اصحابی توان مقابله با من نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جای ایستادن

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 19 مرداد 1390-04:47 ب.ظ

نیمه شب ماه رمضان، نرم نرمک زیر مهتاب قدم می زند. مقصدش بهشت است. مسجد گوهرشاد. توی سکوت خیابان فقط صدای زمزمه ی خودش را می شنود. که قدم هایش آرام می شود. می خواهد بایستد ولی جای ایستادن نیست اینجا.
« خدایا! این چه صداییه؟ سحر ماه رمضون و صدای بلند ترانه!!! »
سمت راستش قهوه خانه ای را می بیند. مثلا سنتی. چند جوان نشسته اند و قلیانی دود می کنند و ترانه ای می شنوند.
همه ی این اتفاقات در یک سحر ماه رمضان اتفاق می افتد...



نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :15
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm