تبلیغات
مداد شمعی - محرم ..... روز پنجم ..... توبه گرگ

محرم ..... روز پنجم ..... توبه گرگ

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 10 آذر 1390-07:17 ب.ظ

ابن زیاد قطعه های پازلش را دقیق می چیند. به هر چیزی که دستش برسد چنگ می زند. بعد از شُریح، پیر مرد صحابی کوفه را نشانه رفته. پیرمردی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده بود. چند صباحی هم مؤذن سجاح 1 بود. با این که توبه کرد ولی در صفین از خوارج شد. و باز توبه کرد.
امیر کوفه شخصی را می فرستد به خانه شَبَث ابن رِبعی. شبث خودش را به مریضی می زند تا معاف شود از این مأموریت ولی ابن زیاد دست بردار نیست. در نامه اش به شبث می نویسد:
« شبث! خدا نکند که مصداق این آیه باشی: "چون به مؤمنین می رسند گویند: از ایمان آوردگانیم و هنگامی که به نزد یاران خود – که همان شیاطینند – می روند اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به مسخره می گیرند."»
شبث نشان می دهد که هنوز عمرش می کشد برای توبه کردن دوباره. فرمان ابن زیاد را روی چشم می گذارد و با هزار سوار به طرف کربلا راه می افتد...



1 شخصی که ادعای نبوت کرده بود


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حرف دل
یکشنبه 13 آذر 1390 05:32 ب.ظ
سلام. واقعا کار قشنگی است. تا به حال شرح روزهای دهه اول را جز با روضه نشنیده بودم اما اینجا همه چیز در عین سادگی بوی روضه داره.
با غزلی تقدیم به باوفاترین سردار تاریخ به روز و منتظر نظرات شما هستم.
منتظرم...
یاعلی
التماس دعای فرج
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm