تبلیغات
مداد شمعی - محرم ..... روز هشتم ..... وقتی که سینه ی آسمان تنگ می شود

محرم ..... روز هشتم ..... وقتی که سینه ی آسمان تنگ می شود

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-09:24 ب.ظ

پنج روز از محاصره حسین میگذرد سپاهیان کفر تکلیفشان را نمی دانند . عمر سعد به هر بهانه ای تعلل میکند . دست و پایش می لرزد .مخصوصا از زمانی که حسین رو به او کرد و گفت: وعده های ابن زیاد رنگ واقعیت به خود نمی گیرد.به خدا قسم تو از گندم ری نخواهی خورد.
دوباره دست به قلم میشود و به ابن زیاد نامه می نویسد. حتی متوسل به دروغ می شود که حسین گفته مرا پیش یزید ببرید تا کارمان را با او مشخص کنیم .
ابن زیاد نامه را میخواند عصبانی شده است از این همه تعلل. شمر بلند میشود؛امیر! عمر سعد قصد کشتن حسین را ندارد .اگر حسین را رها کنید،روز به روز قدرت بیشتری میگیرد و دیگر نمیتوانید جلویش را بگیرید.باید در کربلا کارش را تمام کرد .
ابن زیاد بدش نمی آید از این شتاب شمر به سوی شقاوت و بدبختی. نامه ای به دستش میدهد .میگوید نامه را به عمر سعد برسان. اگر دستور جنگ داد که هیچ و گر نه سرش را برای ما بفرست و خودت فرماندهی لشکر را به عهده بگیر.
شمر نامه را تحویل میگیرد و  به سمت کربلا راه می افتد .خدا میداند وقتی به کربلا می رسد چقدر سینه ی آسمان تنگ می آید...


نوع مطلب : پاکان  تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm