تبلیغات
مداد شمعی - آدم

آدم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-08:33 ب.ظ

"متنی بسیار زیبا از یک دوست عزیز که گفت اسمم را ننویس. حتما بخوانید و از دست ندهید. به هوای متن های خودم نباشید که به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد. این یکی را حتما بخوانید."
قفسم را میگذارى تویِ بهشت1 تا بوى عطر مبهمِ دور دستى، مستم كند؛ تا تنم را به دیواره‏ ها بكوبم؛ تا تنِ كبودم، درد بگیرد و درد، نردبانى است كه آن‌ سویش تو ایستاده‏ اى براى در آغوش كشیدنم؛ اما من آدم تنبلی هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمی كنم؛ با هیچ چیز! توی بهشت هم حسرتم را فقط آه می كشم؛ تن نمی كوبم به دیواره‏ ها كه درد، مرا به تو برساند.
***
قفسم را می گذارى تویِ بهشت تا تاب خوردن برگ‏ها، تا سایه‏ هاى بى‏ نقصِ درختان انبوه، دیوانه‏ ام كند؛ تا دست از لاى میله‏ ها بیرون كنم؛ تا دستم لاى میله‏ ها زخمی شود و زخم، مسیری است كه در پایانش تو ایستاده‏ اى براى در آغوش كشیدنم؛ اما . . .
اما من آدم تنبلی هستم و خود را درگیر نمی كنم؛ با هیچ چیز!
توی بهشت هم هوسم را فقط نگاه می كنم و دستم را زخمىِ هیچ آرزویى نمی كنم!
***
با من چه باید بكنى كه به میله‏ های قفسم، به فضاى تنگم، به دیواره‏ ها، آن‌چنان مأنوسم كه اگر دَرْ بگشایى، پر نخواهم زد!2
بال‏هایم چیده نیست؛ پایم به چیزى بسته نیست، كه نیازى به این همه نیست! در من، خاطره‌ی درخت مرده است. آبى، رنگ آرزوهای من نیست و واژه‌ی آسمان، مرا یادِ هیچ‌چیز نمی اندازد؛ من صحنه را سال‏هاست ترك كرده‏ ام.
***
صحنه آماده بود. گفتى تماشاگران بنشینند. ردیف -  ردیف؛ صف به صف؛ تماشاگران نشستند. رقباىِ من كه پیش از من براى نقش اول، انتخاب‌شان كرده بودى و نتوانسته بودند و نكشیده بودند3، هم نشسته بودند. همه‌گی خیره به صحنه و من پشتِ پرده چه حالى داشتم.
كوه‏ها سر در هم، پچ پچ كنان؛ دریاها موج زنان، غرّش كنان؛ فرشته‏ ها بال دربال و آسمان آن بالا . . . غرور و نخوت از چشم‏های‌ شان می بارید و هیچ‌ كدام باور نداشتند كه كسى بتواند؛ كه كسى نقشِ اول باشد؛ كه كسی طاقت تحمل این بار را داشته باشد وقتى كه آن‌ها طاقت نیاورده و باخته‏ اند؛ وقتى كه آن‌ها كنار رفته‏ اند.
گفتى: وقتش نزدیك است؛ آماده باش!
گفتم: نه‌ تنها من؛ نه فقط آن‌ها كه آن جا نشسته اند؛ تو حتى خودت هم مى‏دانى كه می اُفتم؛ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً.4
گفتى: می دانم آن چه نمی دانند5؛ آماده باش!
خوب یادم هست، گریه می كردم. شاید براى اولین‌بار.
گفتى: پرده بالا رفته است و من هنوز گریه می كردم.
كوه گفت: این كوچك!؟
آسمان گفت: این پست!؟
فرشته‏ ها گفتند : خون می ریزد6 ! و تو حتى خودت گفتى: این ستمكار نادان7 ! و رقباى من همه خندیدند. من ایستاده بودم آن وسط؛ رو به‏ روى همه‌ ی ذراتى كه براى من آفریده شده بودند و كنج‌ كاوانه سرك می كشیدند تا بدانند چرا برترم. ایستاده بودم آن وسط و خیلى ترسیده بودم. خودم حتى نمی دانستم ظالم و خونریزم؛ فراموش‌‌كار و عجول یا آن چیزِ دیگرى كه فقط او می داند. ایستاده بودم تا روح دمیده در من را تماشا كنند و شرم، روى پیشانی ام عرق می كرد. شرمِِ نقشى كه می دانستم توانش در من نیست؛ نمایشى كه می دانستم كار من نیست." لَم نَجِدْ لَه عَزْماً " در من تكرار می شد. هزاران بار! و نمی فهمیدم چرا با من چنین می كند اگر دوستم می دارد. تماشاىِ حقارتِ من و زمین خوردنم، آیا لذتى دارد؟ و نیشخندهاى تمسخر بود كه از لب‏هاى ذرات می بارید. حتى فكر كردم این یك بازى است8.
فكر كردم من مهره‌ ی بازى شده‏ ام، براى این كه بخندند؛ براى این‌كه . . . اما بازی نبود و صدایت را شنیدم كه گفتی: «بار را بگذارید»9
ناگهان شانه‏ هاى كوچكم سنگین شد. نفس در سینه‌ ی هستى حبس شده بود. لب‏ها روى نیشخند، همان طور خشك شده بودند و من آن زیر، آن پایین، كمرم خم شده بود. زانوانم آماده‌ی تاشدن بودند و زمین خوردن .
گفتى: حالا بیا !
نمایش، آغاز شده بود و نقشِ من - نقش اول - همین چند گام بود كه باید برمی داشتم. حتى ایستادن با آن فشار روى شانه هایم ممكن نبود؛ چه برسد به قدم از قدم برداشتن!
تو گفتى: بیا؛ و عجیب بود كه گفتم: لبیك! راه افتادم كه بیایم و همان لحظه زانوانم شكست و خاك را لمس كرد و خاك را لمس كردم. ذرات، خیره خیره مرا می پاییدند. نفس در سینه همه‌ شان حبس شده بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟ رَد شده بودم یا هنوز نمایش ادامه داشت؟ زانوانم را آهسته از خاك جدا كردم. دوباره برخاستم و بارهنوز آن‌جا بود؛ روى شانه‏ هاى تُرد و ضعیفِ من! عجیب بود؛ تا ایستادم، نیشخندها محو شد؛ نفس‏ها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: «تبارك الله احسن الخالقین»!10
فریادشان از صداى شكستن استخوان طاقتِ من زیرسنگینیِ بار، بیشتر بود.
من گیج بودم. كجاى این منظره‌ی رقَّت‏ آور، این‌ همه با شكوه بود كه بر چشم‏ ها و لب‏ ها، حیرت و تحسین نشسته بود؟! عجیب بود كه تو دوباره گفتى: بیا! عجیب‌تر آن‌كه دوباره گفتم: لبیك! و باز مثل مورچه‏ اى زیر سنگینى نانى بزرگ‏تر از دهان خودش، افتادم و برخاستم؛ باز هم‌ همه شد؛ باز گفتند: «تبارك الله»! من لاى هم‌ همه‏ ها، صدایت را شنیدم كه به همه‏ شان گفتى: این بود آنچه می دانستم! و گیج‏تر شدم. افتادنم را می دانستى یا برخاستنم را ؟! نقش اول نمایشت همین بود؟ همین ! با این كه می دانی می شكنم وقتی  بار را برمى‏دارم!؟ همین كه می اُفتم و باز بلند می شوم!؟ همین كه با تن نحیفى كه هیچ تناسبى با این بار ندارد، می گویم لبیك!؟
***
تماشاچیان هنوز نشسته‏ اند؛ درست همان جا؛ ولى من صحنه را سال‏هاست ترك كرده‏ ام؛ راستش؛ فرار كرده‌ام! آخرین بارى كه افتادم روى خاك، دیگر بلند نشدم‍. تو مدام صدایم می كنى كه برگردم؛ كه این صحنه را تمام كنم11؛ ولى من...
بعضی وقت‌ها، صدایت را بلند می كنى؛ رمضان، روز عرفه و . . . بلند و بلندتر و من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم.
بعد قفسم را می گذارى توی بهشت تا هوس كنم؛ ولى من ...
چرا رهایم نمی كنى؟ می خواهم بچرم!
من هیچ مولاى كریمى را بربنده زشت‌كارش صبورتر از تو بر خودم ندیده‏ ام! 12






پى‏ نوشت:
1- خطبه‌ی پیامبر پیش از ماه رمضان: اى مردم! همانا درهاى بهشت در این ماه باز است.
2- مفاتیح الجنان، مناجات التائبین: فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِهِ.
3- انّا عرضنا الامانةَ علی السماوات والارض فأبَیْنَ أنْ یَحْمِلْنَها . . .
4- طه (20)، آیه 115: وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً.
5- بقره (2)، آیه 30: إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.
6- بقره (2)، آیه 30: قالُوا أَتَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِكُ الدِّماءَ ...
7- احزاب (33)، آیه 72: انّه كان ظلوماً جهولا.
8- مؤمنون(23)، آیه 115: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً.
9- احزاب (33)، آیه 72: فَحَمَلَهَا الْإِنْسانُ.
10- مؤمنون (23)، آیه 14: فتبارك الله أحسَنُ الخالقین
11- آل عمران(3)،آیه142: أم حَسِبتُم أنْ تَدْخُلُوا الجَنَةَ ولَمّا یَعْلَمِ اللهُ الذین جاهَدوا منكُم و یَعلم الصابرین
12- مفاتیح الجنان، دعاى افتتاح: فَلَمْ أَرَ مَوْلًى كَرِیما أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْكَ


نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
یه منتظر
سه شنبه 15 فروردین 1391 04:17 ب.ظ
وحشتناک قشنگ بود نمیدونم تا حالا حس کردین ذرات بدنتون مورمور میشه من همون حس بهم دست داد واقعا عالی بود..این متن رو کپی میکنم اگه بشه و اجازه بدید توی کلاس برای دوستام بخونم و البته میگم نویسنده نخواسته اسمش بیان بشه.اجازه هست؟؟
پاسخ مداد مغزی : خواهش می کنم. مشکلی نداره. نویسنده ش راضیه یا حداقل رضایت می طلبم ازش.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm