تبلیغات
مداد شمعی - قدمت روی چشم

قدمت روی چشم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 8 فروردین 1391-04:56 ب.ظ

صدایی در گوشش دور می خورد؛ «خوش آمدی. قدمت روی چشم». مدام صدا تکرار می شد. حمید بی توجه به صدا، نشست روی خاک و زانو هایش را جمع کرد توی بغلش. سرش را بین زانوهایش گذاشت و به خاک زیر پایش خیره شد. صدای راوی را می شنید. اشکِ همه ی بچه ها را در آورده بود، ولی حمید هنوز چشم به زمین دوخته بود. باز هم صدا برایش تکرار شد:
«قدمت روی چشم...»
راوی همانطور که گونه ی خیسش را با دست پاک می کرد گفت: « رفقا! قدر اینجا رو بدونین. قدم رو چشم شهدا گذاشتین. استخوان های این عزیزا برگشت به شهر ولی گوشت و پوستشون قاطی همین خاک ها شده. چشمای شهدا زیر این خاک جاموندن. با این خاک عجین شدن... »
گوش هایش تیز شد. «چشمای شهدا با این خاک عجین شدن» صدا دوباره به گوشش خورد. این بار واضح تر. «قدمت روی چشم»
چند دقیقه بعد اشک های حمید بود که به آغوش خاک های طلائیه می رفت...
یا زهرا(س)


نوع مطلب : داستان كوتاه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
یه منتظر
سه شنبه 15 فروردین 1391 03:50 ب.ظ
سلام.سال نو مبارک..
متن خیلی قشنگی بود.دوباره بغض فروخورده ی این چند وقتو توی گلوم جمع کرد و منو هوایی...خیلی سخته سه سال چشم انتظاری آخرشم...امسال هم بازم از قافله ی عشق جا موندم و باز هم با یه دل شکسته سال جدید رو شروع کردم...خوش به سعادت تون برا من بی لیاقت هم دعا کنید
یا علی
پاسخ مداد مغزی : محتاجیم به دعا.
یا علی.
رسول
دوشنبه 14 فروردین 1391 05:05 ب.ظ
دمت گرم.شهید شیم زنده شیم هممون صلوات.
حرف دل
شنبه 12 فروردین 1391 02:42 ب.ظ
سلام. خوش به حالت که رفتی منطقه. وقتی از اونجا بهم پیام دادی دلم خیلی هوایی شد.
خوش به حالت اخوی...
منتظرم...
یاعلی
التماس دعای فرج
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm