تبلیغات
مداد شمعی - جای ایستادن

جای ایستادن

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 19 مرداد 1390-04:47 ب.ظ

نیمه شب ماه رمضان، نرم نرمک زیر مهتاب قدم می زند. مقصدش بهشت است. مسجد گوهرشاد. توی سکوت خیابان فقط صدای زمزمه ی خودش را می شنود. که قدم هایش آرام می شود. می خواهد بایستد ولی جای ایستادن نیست اینجا.
« خدایا! این چه صداییه؟ سحر ماه رمضون و صدای بلند ترانه!!! »
سمت راستش قهوه خانه ای را می بیند. مثلا سنتی. چند جوان نشسته اند و قلیانی دود می کنند و ترانه ای می شنوند.
همه ی این اتفاقات در یک سحر ماه رمضان اتفاق می افتد...



نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
جواد
جمعه 21 مرداد 1390 03:21 ب.ظ
سلام.با دعای ابوحمزه منتظرتم.....
تو وبلاگم هیئت گرفتم...
میای؟
دلتو آماده کن بعد بیا...
می خوایم چند قطره تنهایی برا خدا ناز کنیم....
پاسخ پابرهنه : به روی چشم
یه منتظر
جمعه 21 مرداد 1390 01:21 ب.ظ
سلام.میشه کمکم کنین.وقتی مطلب میگذارم از کادر خارج میشه و روی مطالب دیگه گذاشته میشه اگه میتونین کمکم کنین تا مشگلم حل بشه حتما بهم خبر بدین.
پاسخ مداد مغزی : سلام.من تا حالا با سیستم مدیریت بلاگفا کار نکردم.ولی میپرسم از بچه ها.خبرتون می کنم.
یاعلی
یه منتظر
جمعه 21 مرداد 1390 12:54 ب.ظ
سلام
با اجازه تون وبلاگتون رو لینک کردم تا در دسترس سایر دوستانم باشه
التماس دعا
پاسخ مداد مغزی : ممنون.منم لینكتون می كنم ان شاء الله.
راستی در مورد اون مشكلی كه پیش اومده بود واسه پست هاتون.از رفیقم پرسیدم گفت اگه فونت رو زیاد بزرگ كنن احتمال داره همچین اتفاقی بیفته.
اگه چیز جدیدی شنیدم بهتون خبر میدم.
یا علی.
علی
پنجشنبه 20 مرداد 1390 10:01 ب.ظ
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که بدان تان بر شما مسلط می شوند و آنگاه هرچه دعا کنید، مستجاب نمی شود. (از وصایای امام علی(ع))
اون از وضع حجاب کف خیابون ها و اینم از ...
عطر خاك
پنجشنبه 20 مرداد 1390 11:16 ق.ظ
سلام
خدا ما رو از جرگه دوست داراش جدا نكنه به قول حاج همت ای كاش بمیریم ولی نبینیم حكم خدا رو زیر پا می ذارن.
عماررهبری
پنجشنبه 20 مرداد 1390 01:34 ق.ظ
سلام منم شما رو لینک کردم
هنوز منتظرم؟؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه 19 مرداد 1390 10:23 ب.ظ
سلام!
سکانس اول:ظهربود،یه ظهر ماه رمضونی،داشتم میرفتم خونه که دیدم چنتا جوون دارن قلیون به دست میرن سمت قهوه خونه ، طوریم رفتار میکردن که انگار این کارشون رو باید تو افتخاراتشون ثبت کرد!یکیم بستنی دستش داره میخوره!
سکانس دوم:تو یکی از شبای ماه رمضون که با خانواده بیرون بودیم،دیدم صدای بلند مداحی میاد،نگاه که کردم دیدم چنتا جوون تو همون تیریپای ظهری وایستادن کنار خیابون واز ماشینشون صدای مداحی بلند میاد!
سکانس سوم:بدون شرح...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm