تبلیغات
مداد شمعی - جایی ننوشته ست گنه کار نیاید

جایی ننوشته ست گنه کار نیاید

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 17 مهر 1390-11:51 ق.ظ

چند قدمی دور تر از بازرسی ها، درست جایی که باغچه ها شروع می شود، خیره می ماند به زمین. طرح سنگ فرش ها را به دقت دنبال می کند. فرو می رود بین چینش سیاه و سفید سنگ ها.
سفید،سفید،سفید،سفید و میانشان یک سیاه و باز سفید... .
حالا به صحن سقاخانه رسیده. سرش را بالا می آورد. چشمانش دخیل می بندند به گنبد. آن قدر که گنبد طلایی حرم، سُر می خورد توی قطره های اشکش. لب هایش می لرزند. آرام، طوری که فقط خودش و آقا بشنوند، می گوید:
- آقا جان! من هم یکی از همان سنگ های سیاه. ممنونم اگر بین این همه نور، راهم دادی...




نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حرف دل
پنجشنبه 21 مهر 1390 11:56 ق.ظ
سلام. با غزلی تقدیم به امام زمان(عج) به روز و منتظر نظرات شما هستم.
یاعلی
التما دعای فرج
بامعرفت
پنجشنبه 21 مهر 1390 08:27 ق.ظ
سلام
چند روز پیش که خوندمش دلم هوایی شد .
چهارشنبه که رفتیم حرم به یاد مطلبت افتادم . بازم دلم رفت .
خدا قوت ابوذر جان
راستی حضرت آقا رفتند کرمانشاه . سلامتی شون صلوات
پاسخ مداد مغزی : اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
عباس
دوشنبه 18 مهر 1390 02:52 ب.ظ
سلام.احسنت به قلمت.کوتاه ولی مفید.موفق باشی داداش
پاسخ مداد مغزی : سلام عباس جان. چطوری داداش.
تو هم موفق باشی.
دعا کنی واسه ما.
یا علی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm