تبلیغات
مداد شمعی - مطالب تیر 1391

سفرنامه...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1391-07:56 ب.ظ

رفتم و همه چیز را با چشم های خودم دیدم.
اما
زنده برگشتم..
و حالا می فهمم دست حسین (علیه السلام) با قلب زینب کبری (سلام الله علیها) چه  کرد..
سلام علی قلب الزینب الصبور...




به یاد همه ی دوستان عزیزم بودم.
مخصوصا تک تک بچه های محبان آل احمد(صلی الله علیه و آله وسلم)
اگر تونستم فردا یه چیزایی می نویسم. والا رفتم تا دو سه هفته دیگه.
ان شاء الله اگر خدا بخواد می خوام برم قوچان. سفر درسی-تابستانی مدرسه.
التماس دعا.
یاعلی.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاری نمیکنیم و به ما مزد میدهند...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 4 تیر 1391-12:09 ب.ظ

کاری نمیکنیم و به ما مزد میدهند
هر بار که آمدیم طلبکارتر شدیم...
سلام. هنوز هم باورم نمیشه که منم دارم میرم...
اصلا شاید "رفتن" واژه مناسبی نباشه... شاید بهتره بگم که دارم می پرم...
دارم پر میزنم به جایی که همیشه آرزوم بوده که یه روزی و حتی یه لحظه ای هم که شده اونجا باشم...
والآن دارم میرم که یک هفته اونجا باشم... دیگه هیچ آرزویی ندارم چون...
برمشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...
دیگه دارم میرم تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا...
خیلی دوست داشتم این شعر یه روز شامل حالم بشه و فکر کنم الآن داره میشه. خیلی دوست داشتم این بیت رو:
رسد روزی که در سجده بگویم
رسیدم کربلا الحمدلله...
خلاصه به رسم رفاقت اومدم بگم حلالمون کنید که دیگه قراره کربلایی بشیم... البته قراره بهمون بگن کربلایی و گرنه ما کجا و کربلایی شدن...؟؟؟


پ.ن: این متن زمانی نوشته شده که "مداد شمعی" تو نجف داره عشق بازی میکنه تو حرم مولا...
نویسنده متن به سفارش "مداد شمعی" مامور بود به نوشتن این متن. اون سه نقطه های متن هم خودش کلی حرف داشت که زبان از بیانش عاجز بود.
حرف دل نویسنده: کاش "مداد شمعی" به یاد ماهم باشه...
یاعلی
التماس دعای فرج



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm