تبلیغات
مداد شمعی - مطالب خاطره

شما با وجدانتان چه می کنید؟؟

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 29 دی 1391-10:06 ب.ظ

نیمچه خاطره ای از کاروان پیاده زائرین امام رضا (علیه السلام)
گرم صحبت شده ایم که متوجه پچ پچ هایشان می شوم. ته و توه قضیه را در  می آورم. وقتی می فهمم داستان از چه قرار است، از خودم خجالت می کشم. یاد اتوبوسی می افتم که هنوز هم هر چهارشنبه، صبح زود تا سر کوچه مدرسه می آید. پنج دقیقه بعد بچه ها را جلو بست طبرسی پیاده می کند و یک ساعت بعد بر می گردد. و من بعضی وقتها به خاطر خواب آلودگی و تنبلی ترجیح می دهم فقط پتو را روی سرم بکشم تا وجدانم را خفه کنم.
دارم خودم را مقایسه می کنم با این پنج جوان قوچانی که به خاطر امتحانات دبیرستان شان از کاروان عقب افتاده اند. حالا که خودشان را رسانده اند، مدیر کاروان می گوید چون از اول ثبت نام نکردید، باید برای اسکانتان در مشهد فکری بکنید.
و این پنج جوان، فقط به ضامن آهو فکر می کنند..



نوع مطلب : پاکان  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من که چیزی از حرفش نفهمیدم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 4 دی 1391-10:29 ق.ظ



چند ماه پیش توی تاکسی تلفنی نشسته بودم تا بروم خانه. نزدیک چهارراه، راننده چراغ زرد را که دید، طبق معمول هم صنف هایش ، سرعتش را زیاد کرد. خب غنیمت بود دیگر. اما حیف شد. نرسید و به چراغ قرمز خوردیم. هر چه منتظر ماندم سرعتش کم شود و نوازشی هم بر سر ترمز کند، بی نتیجه ماند. راننده گازش را گرفت و چراغ قرمزِ با آن ابهت را کشک هم حساب نکرد و رد شد.
خیلی یواش گفتم:
حاج آقا ببخشید چراغ قرمز بود ها...
او هم با اعتماد به نفس مثال زدنی در جوابم گفت:
عمو جان، مو چند تا چراغ طِـلَـبگـارُم ...
آنقدر جوابش قاطع و منطقی بود که نتوانستم چیزی بگویم. فقط معنی حرفش را نفهمیدم. یعنی واقعا از چراغ راهنمایی و رانندگی طلب دارد؟ یا شاید چند باری خیلی مراعات چراغ را کرده و پشت چراغ سبز هم ایستاده. شاید هم چند بار وسط چهارراه که بوده، یکهو چراغ لجبازی کرده و قرمز شده تا پیرمرد جریمه شود. حالا او هم می خواسته تلافی کند. در این چهار راه بدون پلیس، چراغ را آدم حساب نکرده و کِنِفش کرده. احتمال هم دارد یکی دو باری خیلی منظم و با احتیاط، درست و دقیق پشت خط عابر ایستاده و تا چراغ سبز نشده حرکت نکرده. چون خیلی ها ثانیه های آخر را جزء چراغ سبز می دانند. حتما آنها هم منطق خودشان را دارند. شاید هم ....
به هر حال من هر چه آن روز با خودم کلنجار رفتم، معنی حرفش را نفهمیدم. هر چقدر هم که فکرش را بکنی، فکر کردم..


نوع مطلب : رویداد نویسی  خاطره 
دنبالک ها: دوست ندارم مردم .. 

داغ کن - کلوب دات کام
شما چیزی فهمیدی؟() 

روایت های ناب در مورد امام روح الله

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1391-09:19 ق.ظ

پست های دوستانم برای سالگرد ارتحال حضرت روح الله:
(برای خواندن ادامه مطلب روی لینک تیتر ها کلیک کنید)

* شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید!
شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید! چون حضرت امام، در این ایام آن جا تشریف ندارد.
باور نمی کنید؟!
یا باورتان شده، ولی می خواهید بدانید امام کجاست؟!
این روزها، امام حتی در محضر خداوند سبحان هم نیست!
حق دارید تعجب کنید.
پس امام خمینی کجاست؟
( مطلبی از زبان حمید داود آبادی)

*امام ، نقش زنان را فهمید !
و من اقرار کنم، اعتراف کنم؛ اول کسی که این نقش (نقش زنان) را فهمید،
امام بزرگوار ما بود ـ مثل خیلی چیزهای دیگری که اول او فهمید،
در حالی که هیچکدام از ماها نمی‌فهمیدیم ـ همچنان که امام نقش مردم را فهمید.



* امام خمینی و حیات باطنی انسان
حضرت امام (ره) اگر چه ظاهر و باطن را شکست و با انقلاب اسلامی خانه حقیقتی را
بنیان نهاد که کعبه دل های ناس است، ام القری است، بیت عتیق است و
اسوه قیام ناس که نه شرقی است و نه غربی .
    
* اگر به خاطر من است ، مبارزه را کنار بگذارید .
امام خمینی در حركت خود یك شاخص داشت و آن شاخص عبارت بود از
كسب رضایت خدا و گام برداشتن در مسیر حق.



* روایت تازه از سلوک خصوصی حضرت روح الله
می دانید حضرت امام برای نام گذاری دختر، فقط نام فاطمه و زهرا را می پذیرفتند.
در خانواده خودشان همه چند تا فاطمه بود. یک بار در یکی از ملاقات ها که اعضاء خانواده
جمع بودند دختر خانم ها از ایشان پرسیدند آقا ما چند تا فاطمه داریم و هر کدام را صدا می کنیم
همه جواب می دهند. حالا چه کنیم؟
امام به شوخی جواب داد:" خب یکی را فاطی صدا کنید و یکی را فوتی " که همه خندیدند.

   

نسال الله منازل الشهدا

نوع مطلب : پاکان  حضرت ماه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدمت روی چشم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 8 فروردین 1391-05:56 ب.ظ

صدایی در گوشش دور می خورد؛ «خوش آمدی. قدمت روی چشم». مدام صدا تکرار می شد. حمید بی توجه به صدا، نشست روی خاک و زانو هایش را جمع کرد توی بغلش. سرش را بین زانوهایش گذاشت و به خاک زیر پایش خیره شد. صدای راوی را می شنید. اشکِ همه ی بچه ها را در آورده بود، ولی حمید هنوز چشم به زمین دوخته بود. باز هم صدا برایش تکرار شد:
«قدمت روی چشم...»
راوی همانطور که گونه ی خیسش را با دست پاک می کرد گفت: « رفقا! قدر اینجا رو بدونین. قدم رو چشم شهدا گذاشتین. استخوان های این عزیزا برگشت به شهر ولی گوشت و پوستشون قاطی همین خاک ها شده. چشمای شهدا زیر این خاک جاموندن. با این خاک عجین شدن... »
گوش هایش تیز شد. «چشمای شهدا با این خاک عجین شدن» صدا دوباره به گوشش خورد. این بار واضح تر. «قدمت روی چشم»
چند دقیقه بعد اشک های حمید بود که به آغوش خاک های طلائیه می رفت...
یا زهرا(س)


نوع مطلب : داستان كوتاه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوغ متبرک

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 6 آبان 1390-07:32 ب.ظ



بعد از سخنرانی وارد سنگر فرماندهی شد. سفره ی ناهار را پهن کردیم. آیت الله خاتمی * کاسه ای برداشت و برای آسید علی آقا دوغ درست کرد. دست های پیرمرد می لرزید ولی با همان حال کاسه را نزدیک آورد.
- خیلی به زحمت افتادید. خودتان میل کنید.
- می خواهم با دستهای خودم به شما دوغ بدهم. خودم هم بعدش مقداری تبرکی می خورم.
کاسه را رساند به روی دو لب علی آقا و ... .
نوبت به خودش رسید. کاسه را چرخاند طرف خودش. لب ها را گذشت جای لبهای آقای خامنه ای. انگار دنیا را بهش داده بودند. دوغ را با اشتیاق خورد.



* آیت الله سید روح الله خاتمی

خاطره یای از امام خامنه ای به نقل از آقای ذوالنوری
بازنویسی: مداد شمعی


نوع مطلب : حضرت ماه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتخاب آقا

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 29 شهریور 1390-01:56 ب.ظ



سراسیمه دویدم داخل اتاق.ترسیده بودم که نکند برای امام اتفاقی افتاده باشد. دیدم امام دو زانو نشسته اند جلوی تلویزیون و جفت دست هایشان را گذاشته اند روی پاهایشان . به من گفتند:احمد بیا بنشین. امام بر خلاف تصورم ،خیلی هم سر حال بودند و مراسم استقبال ((کیم ایل سونگ))رئیس جمهور چین از آقای خامنه ای را نگاه می کردند. امام گفتند:


ادامه مطلب


نوع مطلب : حضرت ماه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حاجت روا

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-08:15 ب.ظ

هر چند ثانیه پلک هایم می افتاد روی هم و به زور بازشان می کردم. حسابی خوابم گرفته بود. ولی پاهایم جلوی عکس حضرت امام دراز می شد.اتاقی دیگر را برای خواب پیدا کردم.
در خواب هاتفی را دیدم که گفت:
به خاطر این احترامت، برای حل هر مشکلت 3 بار یا زهرا سلام الله علیها بگو تا حاجتت روا شود.
بیدار شد و به عینه دید که خوابش رنگ واقعیت گرفت.



خاطره ای از آیت الله خزعلی
بازنویس از مداد شمعی


نوع مطلب : داستان كوتاه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من در میان جمع دلم جای دیگر است

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 16 شهریور 1390-04:45 ب.ظ



هر وقت مشهد می آمد باید می رفت زیارت حضرت.اتاقی بود که از آن می شد حرم را دید. آنجا می ایستاد و زیارت نامه می خواند. این دفعه زیارتش طول کشید. یکی از محافظ ها مامور شد تا آقا را برای شام صدا کند. در را آرام باز کرد. حالت گریه و زاری آقا منصرفش کرد. چند دقیقه بعد با همان نیت وارد اتاق شد اما این بار هم نتوانست کاری بکند. بار سوم هم بی نتیجه برگشت. کم کم همه نگران شدند. دو ساعت گریه و زاری ممکن بود آسیبی به مقام معظم رهبری برساند. محافظ این بار وارد اتاق شد.
- آقا! شام آماده ست. منتظریم شما بیایید.
همانطور که به پهنای صورت اشک می ریخت بلند شد. زیارت نامه را خواند و از اتاق بیرون آمد.




به نقل از حجه الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی(از اعضای بیت رهبری)
بازنویسی خاطره: مداد شمعی


نوع مطلب : حضرت ماه  خاطره 
دنبالک ها: حضرت ماه  دفتر مقام معظم رهبری 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شمع محفل آزادگان

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 26 مرداد 1390-08:43 ب.ظ


از صلیب سرخ آمده بودند. برگه هایی را به چند تا از اسرا دادند.گفتند از مشکلات اردوگاه بنویسید.
فقط یک جمله نوشت و برگه را داد.
"مشکلی وجود ندارد"
مامور بعثی که برگه را دیده بود، جلوش را گرفت و پرسید: چرا از مشکلات اینجا ننوشتی؟
این آیه را برایش خواند: «و لن یجعل الله للکفرین علی المومنین سبیلا»1
سرش را نزدیک مامور درشت هیکل بعثی آورد:
«ما مسلمانیم. درست نیست از مسلمان پیش کافر شکایت کنم.
از آن به بعد همیشه هوایش را داشت...





و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلطی نداده است. (سوره نساء-آیه 141)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درد نامه 2

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:یکشنبه 23 مرداد 1390-10:52 ق.ظ

می دانست معاویه به آخرت آنها که هیچ، به دنیای آنها هم رحم نخواهد کرد. اما چه کند که هدایت اجباری نمیشود. پس به منبر رفت، شاید هنوز نور فطرتی باقی مانده باشد.

***
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد. هیچ شک و تردیدی ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. ولی امروز استقامت خود را از دست داده اید و زبان به شکوه گشوده اید.
وقتی به جنگ صفین میرفتیم، دین خود را بر دنیا مقدم می داشتید اما امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید.
عده ای از شما کسان و بستگان خود را در جنگ صفین و گروهی دیگر در نهروان از دست داده اند. گروه اول بر کشتگان خود میگریند وگروه دوم خونبها می خواهند؛ بقیه نیز از ما سرپیچی می کنند.
معاویه پیشنهادی کرده به دور از انصاف؛ اینک اگر آماده کشته شدن در راه خداهستید، بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگی و عافیت هستید، اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم.

سخن امام که به اینجا رسید مردم از هر طرف فریاد زدند (البقیه،البقیه) زندگی میخواهیم زندگی میخواهیم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm