تبلیغات
مداد شمعی - مطالب داستان كوتاه كوتاه

خودت را رها کن!

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 4 بهمن 1391-09:32 ق.ظ


                                                                           عکس تزئینی .... نیست

رو به روی تلویزیون ایستاده بود. اخبار شروع شد.
تکیه داد به ستون. خودش را رها کرد و نشست توی بغل ستون.
لحظه ای بعد، خیلی آرام به زمین رسید. آب هم در دلش تکان نخورد.

وَمَنْ یتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ  (طلاق - 3)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آینه باید صاف باشد..

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 17 خرداد 1391-04:19 ب.ظ

شده تا حالا رو به روی آینه ی قدّی بایستی؟
خودت را که نگاه می کنی، یکهو دهنت وا می ماند که: خدایا ! این منم؟؟!! چرا انقدر چپر در چلاق شده قیافه ام؟ کمی که تکان می خوری متوجه خط وسط آینه می شوی. اشکال از آینه است. موج دارد. صاف نیست...

***
سر سفره نشسته ای و منتظر غذا. از قضا امروز غذا حاضر نیست. سرت را گرم قاشق و بشقاب خالی می کنی. نگاهت دوخته می شود به قاشق. همه ی صورتت جمع شده است توی گودی قاشق.  انگار مچاله ات کرده اند و پرت شده ای توی قاشق. برمی گردانی اش. یکباره صورتت پف می کند. به بادکنکی شبیه می شوی که از حد بزرگی نزدیک است بترکد. اشکال از سطح براق قاشق است. صاف نیست...
***
هر چه صدایش می زنی بیدار نمی شود. دیشب دیر وقت خوابیده... یک ساعت بعد دوباره می آیی. هنوز خواب است.
سری تکان می دهی و به طرف تختت می روی. دادگاه را آماده کرده ای و حکم را صادر:
بیا. اینم از بچه مذهبی های ما. نماز صبحشو به زور می خونه. اصلا معلوم نیست بخونه یا نه. چقدر بدم میاد ازین کسایی که فقط تو ظواهر مذهبی ان ...
احتمال هم نمی دهی که شاید نمازش را خوانده و خوابیده. گناهش همین بوده که نمازش را به جماعت نخوانده. آرام و یواشکی به خودت نگاه می کنی. نماز شب با حال. نماز صبح به جماعت. دو صفحه ای هم تلاوت قرآن. در آینه ی فکرت فقط خودت را می بینی. آنقدر بزرگ که جایی برای دیگران نگذاشته ای. اشکال در آینه ی فکر توست. صاف نیست...
***
فکر آینه است. آینه باید صاف باشد. صاف...


--------------------------------------------------------------
برداشتی از حکمت 365 نهج البلاغه : الفکر مرآة صافیه و الاعتبار منذر ناصح و کفی ادبا لنفسک تجنّبک ما کرهته لغیرک
(اندیشه آیینه ای روشن،و عبرت آموختن بیم دهنده ای خیر خواه است. و برای ادب کردن نفست کافی است که از آنچه برای دیگران نمی پسندی دوری کنی.)
و بخشی از حکمت 150 : یستعظم من معصیة غیره ما یستقل اکثر منه من نفسه..
(گناه دیگران را بزرگ می شمارد در حالی که خود بزرگتر از آن را مرتکب می شود.)

پی نوشت:
شاید بتوان گفت این متن به مناسبت اعتکاف روی مداد شمعی گذاشته شد...
ارتباط دادنش به اعتکاف با خودتان.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرواز شماره 777 به مقصد ...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 8 خرداد 1391-11:02 ق.ظ

نصیحت کردن را خوب بلد بود. بلیط هر کدام از مسافرین را که می داد، با حساسیت بالایی سفارش می کرد:
- خانم حتما یک ساعت قبل از پرواز داخل سالن فرودگاه باشین ها. اگه کار عقب افتاده ای دارین واسه روز آخر و دقیقه نود نذارین.
- آقا اگه دیر بیاین جا می مونین. الان میگم که بعدا نگین نگفتی.
- کارهاتون رو از قبل انجام بدین. حداقل نیم ساعت قبل از پرواز اینجا باشین. حداقلش.
- ....
نیم ساعتی مانده بود به پرواز. گزارش کار هفته ی پیش را هنوز تنظیم نکرده بود. از قبل باید کارهایش را ردیف می کرد اما هنوز...
گزارش را نوشت و بلند شد. سه – چهار ساعتی می شد که سر جایش نشسته بود و بلیط  می فروخت. روکش پلاستیکی به آرامی از لایه ی چرمی صندلی داشت جدا می شد. کت سورمه ای رنگش را از روی پشتی صندلی برداشت.
نگاهی به بلیط خودش انداخت. پرواز برای ساعت دو بعد از ظهر بود. دستش را چرخاند جلوی صورتش و ساعتش را نگاه کرد. پنج دقیقه ای مانده بود به حرکت. الان باید در گیت کنترل بلیط می بود اما هنوز ...
با عجله درِ اتاقش را بست. همانطور که روی سنگ های صاف و براق سالن به سختی می دوید، کتش را تنش کرد.
- سلام. احوال شما آقای سخنور؟
- سلام. خوبم.
- مسئول فروش بلیط دیگه چرا اینقد دیر باید بیاد؟؟!!! شما که خودت به همه سفارش می کنی زود بیان پس چرا ...
خیلی خشن پرید توی حرفش:
- کار عقب افتاده داشتم. حالا که وقت این سوالا نیس. بذار برم که الان جا می مونم.
- آقای سخنور سالن مال خودتونه ولی اول بلیط رو بدین چک کنم.
دستش را با اکراه توی جیب کتش کرد... به خیال اینکه اشتباه کرده، جیب دیگرش را هم گشت. جیب پیراهنش را هم خالی کرد روی میز جلوی گیت.
مسئول گیت پوزخندی زد و گفت:
- چی شد؟ نکنه واسه خودت بلیط رزرو نکردی؟
همانطور که با عجله به سمت اتاقش دوید، سرش را برگرداند و داد زد:
- توی اتاقم جا گذاشتم. حواست به کیفو وسایلم باشه. الان اومدم.
به دمِ در اتاقش که رسید صدای بلندگو سالن بلند شد:
پرواز شماره 777 به مقصد سعادت آباد هم اکنون از زمین برخواست...





پی نوشت:
حدیثی از پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم) با این مضمون به چشمم خورد که
جهنمیان از بوی گند عالم بی عمل در اذیت اند. در میان جهنمیان یک گروه از همه بیشتر حسرت و ندامت دارند؛ کسی که در دنیا بنده ای را به سمت خدا راهنمایی کرده و خداوند هم او را پذیرفته است اما خود فرد راهنما به خاطر عمل نکردن به حرف هایش و دنباله روی کردن از هوس هایش به جهنم رانده می شود.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چقدر رسم و رسومات با هم فرق می کنند

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-07:12 ب.ظ

از راه می رسند. هر کدامشان از جایی. نیشابور، کاشمر و حتی آباده و قم. نگاه که می کنم، می بینم روی پنجه ی پا نمی توانند راه بروند. خستگی را می توان در پاهای آبله زده شان دید. سرمای راه را می توان از شال های دور سر و صورت شان فهمید. اما عشقشان نه دیدنی ست و نه فهمیدنی...
***
از راه که می رسند، خادمان آقا دورشان حلقه می زنند. چه استقبال گرمی. یکی پلاستیک به دستشان می دهد برای کفش هایشان. دیگری با یک کتری چای به اسقبال می رود. و می بینم آن خادمی را که با چه عشقی دستهایش را بالشی می کند برای پای آبله زده زائر و مشت و مالش می دهد. همه ی این ها را می بینم و به این فکر می کنم که چه رسم زیبایی دارند مردمان این شهر...
***
حالا به فکر فرو رفته ام که چقدر رسم و رسومات با هم فرق می کنند. اینجا به استقبال پای آبله زده می روند و جای دیگر...




پ.ن: روایتی بود خیلی خیلی کوتاه از همراهی کاروان پیاده زائران امام رضا (علیه السلام)
شاید عکس هایی از این همراهی بگذارم.(جمعه) اگر وقت کردم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالم از حجاب به هم می خورد

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 13 مهر 1390-10:50 ق.ظ

جلوی آینه می ایستد تا خودش را آماده کند. دستی به صورتش می کشد. زبری ته ریش آزارش می دهد. به طرف دستشویی می رود. ژیلت را می اندازد به جان صورتش. دوباره دستی می کشد و می رود طرف آینه. پنجه هایش را فرو می کند بین موهایش. اتوی مو را بر می دارد. چند دقیقه بعد زیر چشمی به موهای فشن شده اش نگاه می کند. با سر انگشتانش چند لاخ از موها را صاف می دهد به بالا. حواسش به ابروها هم هست. تیزی شان پلک هر نگاهی را می شکافد.
▪▪▪
چشمهایش همه ی خیابان را می دود و به اندازه تمام دنیا له له می زند...دنبال دختر است. دخترک بزک کرده ای را می بیند. میرود به طرفش. ولی در چشم به هم زدنی ماشینی جلوی پای دختر ترمز می زند. با چشمانش تا ته خیابان همراهی می کند دخترک را. و باز به دنبال شکار دیگری می گردد. اما این بار چشمش به دختر محجبه ای می افتد. تمام بغض و کینه اش را جمع می کند زیر دندان هایش:
- حالم از حجاب به هم می خورد



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من از کجا، عشق از کجا

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 30 شهریور 1390-09:38 ب.ظ



بعد از نماز چند لحظه ای به زمین خیره ماند. نگاهش را که برگرداند متوجه ذکر گفتن دیگران شد. دستش را جلو صورتش باز کرد. طاول زده بودند. دو-دوتا چهارتایی کرد و با خودش گفت: با این دستا دیگه حالش نیست ذکر بگم. واجبم که نیست. خدایا خودت که میدونی خسته ام و دستام طاول زده و ... . با خودش درگیر بود که داستانی جلو ذهنش آمد
.
رد دستاس روی دستهایش دیده می شد. درد طاول ها امانش را بریده بود. با این دستها خستگی بچه داری هم مضاعف شده بود. پیش پدر رفت و درد دل کرد. انتظار داشت پدر کنیزی را در اختیارش بگذارد. اما چیز دیگری از پدر شنید.
دخترم! هر وقت خستگی طاقتت را طاق کرد، این اذکار را بگو. 34 بار الله اکبر،33 بار احمد لله، 33 بار سبحان الله.
با خودش گفت: من حال ذکر گفتن ندارم و او با ذکر گفتن خستگی در می کرده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رئیس -؟- خدا

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:سه شنبه 24 خرداد 1390-12:03 ب.ظ

- خانم قبول داری ترس از خدا غیر طبیعیه؟ یعنی باید با زور ایجادش كنی.
- نمی دونم والا. حالا اون تلفن رو جواب بده .

***
- رئیس ادارتون بود؟نه؟
- از كجا فهمیدی؟
- فقط با رئیستون این قدر نرم صحبت می كنی.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نیمه ی خرداد

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:شنبه 14 خرداد 1390-09:58 ب.ظ

امام خمینی (ره)

هر چه به نیمه ی خرداد نزدیک تر می شد، خدایی تر می شد...

این آخری ها صبح و عصر زیارت عاشورا می خواند.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تعبیر خواب

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:شنبه 14 خرداد 1390-09:42 ب.ظ

امام خمینی (ره)

- آقا مصطفی! خوابتان را برای آقا تعریف کرده اید؟
- نه.
رو کرد به آقا:
- آقا خواب دیدم پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) در مجلسی برای شما جا باز کرده اند.
-شما این خواب را دیده اید؟
- بله.
- غلط کرده اید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خم ابرو

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:جمعه 26 فروردین 1390-09:51 ب.ظ

پرسید: چرا برف و باران، شلخته فرود می آیند؟
گفتم: جستجو گران روی معشوق اند...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm