تبلیغات
مداد شمعی - مطالب تاریخ

من محور آسیابم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 17 دی 1391-09:35 ق.ظ

پشت سرش زیاد حرف می زدند. می گفتند:
خیلی شوخ طبع است. مرد سیاست نیست که. آدم باید در سیاست گرگ باشد. مثل معاویه. می بینید هر روز رنگ عوض می کند و او را فریب می دهد. خیال کرده مسائل دینی را همه جا باید وارد کند. سیاست که ربطی به اخلاق و انسان دوستی ندارد. گوسفند باشی کله ات را می کنند...
***
شورشیان معاویه به اطراف عراق حمله کرده بودند. مردمی که خسته از دو جنگ صفین و نهروان بودند، دوباره آزار و اذیت می شدند.علی علیه السلام سپاهی را آماده کرد و فرمان جنگ داد. ولی آنها فقط ایستادند و نگاهش کردند. هیچ کس حتی از جایش تکان نخورد. معمولا در این وقت ها همه لبیک می گفتند و راهی جنگ می شدند. اما این بار ...
هر چه چشم چرخاند چیزی جز سرهای پایین افتاده ندید. خودش سکوت را شکست:
- چه مرضی به جان شما افتاده؟ لال شده اید؟ چرا جواب نمی دهید؟
زمزه ها شروع شد:
- چرا هر دفعه، ما باید برویم و او...
- اگر راست می گوید خودش هم با ما بیاید.
- ما همه باید فدای یک نفر بشویم. آخرش چه؟
- از یکی شنیدم علی از مقابله با سپاه معاویه ترس دارد. راست هم می گفت. والا چرا ما را میفرستد و خودش نمی آید؟
- من یکی که تکلیفم مشخص است. تا علی خودش جلو راه نیفتد، قدم از قدم بر نمی دارم.
- ...
زمزمه ها به هم همه کشیده شد. امام همه ی پچ پچ ها را شنید و خواسته شان را فهمید.
- نمی دانم چه بلایی به سر شما آمده. هیچ وقت به راه رشد و سعادت نرفتید. آیا درست است که برای یک شورش کوچک، مرکز حکومت را خالی کنم و با شما بیایم؟ انتظار من این بود که پرچم فرماندهی را به یکی از دلاوران شما بدهم. کسی که از شجاعت و بی باکی اش مطمئن باشم.
از من می خواهید امور مملکتی و سپاه و شهر و بیت المال و غیره را بگذارم و با شما به دنبال سپاهی که از قبل فرستادم بیایم. و مثل ریگی که در جعبه خالی افتاده، این طرف و آن طرف سرگردان شوم؟ من محور آسیابم. امور به گرد من می چرخند. اگر از جای خودم جدا شوم، کارها از مدار خود خارج می شوند و اوضاع به هم می ریزد.
خدا شاهد است که اگر امید به شهادت در راه خدا نداشتم، شما را رها می کردم. شما همیشه بهانه جو بودید. در کارهایتان حیله گری می کنید. من که خیری از سیاهه جمعیت تان ندیدم. چون با هم متفق و متحد نیستید.
راهی که شما را در آن می فرستم راه روشنی و هدایت است. هر که در آن قدم بردارد هدایت می شود، مگر این که خودش چنین چیزی را نخواهد. حالا انتخاب با خود شماست. راهی که به بهشت ختم می شود یا بی راهه ای که آخرش آتش است.
راهی که شما را در آن می فرستم راه روشنی و هدایت است. هر که در آن قدم بردارد هدایت می شود، مگر این که خودش چنین چیزی را نخواهد. حالا انتخاب با خود شماست. راهی که به بهشت ختم می شود یا بی راهه ای که آخرش آتش است.
***
او تمام حرف ها را برای امتش زد. خیلی ها با نور او راه را پیدا کردند. بعضی هم به دست او روانه آتش شدند. با همه ی تهمت هایی که برایش ساختند، او اما هدف الهی خودش را دنبال می کرد. چه زمانی که گفتند: ترسو است و به جنگ نمی آید و چه آن وقتی که می گفتند: علی نماز نمی خواند...
برداشتی از خطبه 119 نهج البلاغه



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و اینک نوبت سیلی خوردن ما !

نویسنده : مداد رنگی
تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1391-07:36 ق.ظ

تاریخ با ما حرف می زند ... درد دل می کند.. که:
گلهایی از جان خود گذشتند و فدای رضایت خدا شدند تا چراغ راهنمای ما باشند...

پیامبر +فاطمه+علی+حسن+حسین و... صلوات الله علیهم

اگر امروز ، فرصت سیلی خوردن نداریم > کاری باید کرد.
اگر امروز ، زمان آن نیست که میان کوچه و پشت در ، ضربه بخوریم>  کاری باید کرد.
شکر » همان کار است : عملی و زبانی
عملی{ یعنی اگر فاطمه برای خدا قدم برداشت و فریاد زد > همان کنیم.}
زبانی{ یعنی اگر فاطمه ترویج فرهنگ خدا کرد > همان کنیم .}

آنان از جان عبور کردند و فدای رضایت خدا شدند ،  ما هم می گذریم برای رضایت خدا
مگر نه این است که صاحب الزمان فرمود: " دختر رسول الله برایم الگوست ."


یا فاطمه ! تو ببخشا اگر صورت من نیلی نیست ... پلک سالم دارم ...بازو و پهلو من بی درد است...
لیک ، چشمانم اگر بهر تو گریان نشود ، نامرد است.


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آغوش باز امام

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 18 آذر 1390-06:18 ب.ظ

سرش را به زمین دوخته بود. نمی دانم به چه فکر می کرد. تا حالا اینگونه ندیده بودمش. آرام قدم می زد. آنقدر که آب در دل خاکهای زیر پایش تکان نمی خورد. صدایش زدم.

- چه می کنی حر؟ هر که تو را با این قیافه ببیند از دل و دماغ می افتد. جنگیدن فراموشش می شود.
در چه حالی هستی؟
***
گرمای آتش یک راست می خورد توی صورتش. آتشی که از درون خیمه عمر سعد گُر می گرفت و بیرون می زد. سپاهیان را می دید که چگونه پای کوبی می کنند. صدای طبل و ساز هاشان به قدری بود که نجوای حق را از خیمه حسین نشنوند. سرش را چرخاند. جنت الماوای حسین علیه السلام عجیب تماشایی بود. دایره طواف عرشیان به دور حسین علیه السلام اجازه پلک زدن را از حر گرفته بود. خیره مانده بود به مسیر رفت و آمد فرشتگان.
***
- در چه حالی هستی؟
صدای مهاجر ابن اوس بود. نمی دانستم چگونه نشانش دهم آن همه ای را که در چشم بر هم زدنی دیدم.
- خودم را میان بهشت و جهنم می بینم. به خدا قسم دست از بهشت نمی کشم حتی اگر پاره پاره ام کنند و آتشم بزنند.
سوار اسب شدم و به طرف آغوش باز امام برگشتم.



مرجع: کتاب "سه مقتل گویا در حماسه عاشورا" و "واقعه کربلا"


نوع مطلب : پاکان  تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز هشتم ..... وقتی که سینه ی آسمان تنگ می شود

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-09:24 ب.ظ

پنج روز از محاصره حسین میگذرد سپاهیان کفر تکلیفشان را نمی دانند . عمر سعد به هر بهانه ای تعلل میکند . دست و پایش می لرزد .مخصوصا از زمانی که حسین رو به او کرد و گفت: وعده های ابن زیاد رنگ واقعیت به خود نمی گیرد.به خدا قسم تو از گندم ری نخواهی خورد.
دوباره دست به قلم میشود و به ابن زیاد نامه می نویسد. حتی متوسل به دروغ می شود که حسین گفته مرا پیش یزید ببرید تا کارمان را با او مشخص کنیم .
ابن زیاد نامه را میخواند عصبانی شده است از این همه تعلل. شمر بلند میشود؛امیر! عمر سعد قصد کشتن حسین را ندارد .اگر حسین را رها کنید،روز به روز قدرت بیشتری میگیرد و دیگر نمیتوانید جلویش را بگیرید.باید در کربلا کارش را تمام کرد .
ابن زیاد بدش نمی آید از این شتاب شمر به سوی شقاوت و بدبختی. نامه ای به دستش میدهد .میگوید نامه را به عمر سعد برسان. اگر دستور جنگ داد که هیچ و گر نه سرش را برای ما بفرست و خودت فرماندهی لشکر را به عهده بگیر.
شمر نامه را تحویل میگیرد و  به سمت کربلا راه می افتد .خدا میداند وقتی به کربلا می رسد چقدر سینه ی آسمان تنگ می آید...


نوع مطلب : پاکان  تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز هفتم ..... خاک های مرطوب خیمه

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 14 آذر 1390-03:05 ب.ظ

نامه های جاسوسان پشت سر هم به ابن زیاد می رسد. همه شان یک چیز می گویند: «عمر سعد با حسین مدارا می کند. هر شب با هم جلسه می گذارند و تا نیمه شب صحبت می کنند، شاید کار به جنگ نکشد. عمر قصد جنگ با حسین را ندارد.»
پسر نحص مرجانه برای عمر سعد می نویسد: « تا می توانی بر حسین سخت بگیر. شریعه فرات را بر آنها ببند. حتی یک قطره آب هم به حسین و یارانش نرسد.»
عمر سعد می داند اگر اطاعت نکند، همه ی وعد و وعید ها به باد می رود و فرماندهی لشکر هم به همراهشان. عمرو بن حجاج را با 500 سرباز به شریعه می فرستد. یکی از سربازان رو به امام می کند و می گوید: «به خدا قسم قطره ای از این آب زلال را به تو نخواهیم داد تا از تشنگی هلاک شوی». امام که خیری در عاقبتش نمی بیند، رو به آسمان می کند: «خدایا! هیچ وقت این مرد را سیراب نکن...»
آب به روی امام بسته شده. امام و یارانش که مرد جنگی اند، اما باید فکری به حال اهل حرم کرد. حسین علیه السلام عباس را مامور می کند تا آب را جیره بندی کند. علمدار کربلا حالا وظیفه ی دیگری را به دوش می کشد. همه ی مشک ها را به خیمه خودش می آورد. سهم هر کس را مشخص می کند. سهم خودش هم فدای لب های ترک خورده ی بچه ها...
قطرات آبی که از مشکها روی زمین می چکد، خاک های خیمه را مرطوب کرده است. ای کاش رطوبت زمین تا ظهر عاشورا بماند ...


نوع مطلب : تاریخ  پاکان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز ششم ..... لا حول و لا قوه الا بالله

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 13 آذر 1390-10:48 ق.ظ

به فکر فرو رفته است. به نامه ای که حسین علیه السلام برایش نوشته بود. نامه ای که از سیاهی نجاتش داد و به مصباح الهدی رساندش. حالا او به حسین علیه السلام مدیون است. همین دِین خُره ای شده است به جان حبیب. می خواهد کاری بکند ولی دستانش خالی ست. تنها چیزی که دارد جان خودش است. جان! آن را که همه دارند. باید چیز دیگری برای حسین علیه السلام بیاورد. در همین حال تبسمی تمام صورتش را در آغوش می گیرد. مردان بنی اسد؛ می توان روی آنها حساب باز کرد.
وارد خیمه امام می شود. اجازه می خواهد تا به اطراف کربلا برود. می گوید که مردانی از قبیله اش در همین حوالی زندگی می کنند. امام، نه نمی گوید به این همه اشتیاق حبیب.
شبانه راه می افتد. میان قبیله که می رود، از علت آمدنش می پرسند. می گوید: بهترین سوغات را برایتان آورده ام. چیزی که سعادت شما در آن است. فرزند فاطمه سلام الله علیها در کربلا تنهاست. هر چه زودتر همراه من به کمکش بیایید. من همه ی شما را به این خیر دنیا و آخرت دعوت می کنم
حبیب همراه 90 نفر از بنی اسد به طرف کربلا راه می افتد. جاسوسان خبر را به عمر سعد می رسانند. عمر400 نفر را مامور می کند برای مقابله با آنها. دو گروه کنار فرات به هم می رسند. زیادی نفرات دشمن مردان بنی اسد را می ترساند. همگی خودشان را در تاریکی شب گم می کنند تا نشان دهند بر خلاف اسمشان به روباه شبیه اند...
جلوی امام نشسته است. پاره های جگر حبیب به لبانش می رسند تا قضیه را بگوید. امام اما با جمله ای آتش حبیب را خاموش می کند؛
"لا حول و لا قوه الا بالله"


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز پنجم ..... توبه گرگ

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 10 آذر 1390-06:17 ب.ظ

ابن زیاد قطعه های پازلش را دقیق می چیند. به هر چیزی که دستش برسد چنگ می زند. بعد از شُریح، پیر مرد صحابی کوفه را نشانه رفته. پیرمردی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرده بود. چند صباحی هم مؤذن سجاح 1 بود. با این که توبه کرد ولی در صفین از خوارج شد. و باز توبه کرد.
امیر کوفه شخصی را می فرستد به خانه شَبَث ابن رِبعی. شبث خودش را به مریضی می زند تا معاف شود از این مأموریت ولی ابن زیاد دست بردار نیست. در نامه اش به شبث می نویسد:
« شبث! خدا نکند که مصداق این آیه باشی: "چون به مؤمنین می رسند گویند: از ایمان آوردگانیم و هنگامی که به نزد یاران خود – که همان شیاطینند – می روند اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به مسخره می گیرند."»
شبث نشان می دهد که هنوز عمرش می کشد برای توبه کردن دوباره. فرمان ابن زیاد را روی چشم می گذارد و با هزار سوار به طرف کربلا راه می افتد...



1 شخصی که ادعای نبوت کرده بود


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز چهارم ..... دست مشکل گشای خواص

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 9 آذر 1390-08:00 ب.ظ

سپاه چهار هزار نفری عمر سعد در کربلا منتظر فرمان ابن زیاد هستند. فرمانده سپاه، صلح را بیشتر می پسندد؛ از طرفی دستش به خون حسین علیه السلام آلوده نمی شود و از طرفی به آرزویش در ری می رسد. ابن زیاد اما تدبیر دیگری کرده است. ریختن خون خدا نیاز به مشروعیت دارد. مشروعیتی که عوام را هم به میدان بیاورد. شریح قاضی یکی از خواص کوفه است و بهترین گزینه برای ابن زیاد...
چند مأمور همراه با سکه هایی از طلا به دیدار شریح می روند. سکه ها آنقدری هست که دست شریح را به فتوای قتل حسین علیه السلام بلغزاند. همین فتوا دست آویزی می شود برای ابن زیاد تا مردم را در مسجد جمع کند و خطبه ای بخواند. وبعد از آن خطبه عجب رونقی می گیرد بازار آهنگرهای کوفه ...


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز سوم ..... دروازه های ری

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 8 آذر 1390-02:25 ب.ظ

یک روز از ورود کاروان عاشورا به کربلا می گذرد. امروز سپاه چهار هزار نفری عمر سعد از راه رسیده است. عمر یکی از سربازان را پیش امام می فرستد تا علت آمدنش به کربلا را بپرسد. پاسخ امام خورجین های پر از نامه کوفیان است...
عمر سعد خوب می داند علت آمدن امام را. با خاطره ای که از حسن (علیه السلام) دارد تلاش می کند برای ایجاد صلح. اما نامه ی ابن زیاد دروازه های ری را به یادش می آورد. دروازه هایی که به رویش باز نمی شدند جز با ریختن خون حسین(علیه السلام).
دروازه هایی که هیچ وقت به رویش باز نشدند...


نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

10 مساوی 1

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 13 آبان 1390-05:55 ب.ظ

نفس نفس زنان وارد شد. خبری که داشت؛ آنقدر مهم بود که همان جا، پیش روی همه بگوید.
سلام بر ولی امر مسلمین. آقا جان! یاران معاویه به شهر انبار حمله کردند. هر چه دم دستشان بوده به غارت بردند. زیور از دست و صورت زنان کشیده اند و هیچ کس جلوشان را نگرفته. بدون اینکه خونی از دماغشان بریزد، فرار کردند.
خشم و ناراحتی در تیغ ابروهای علی (علیه السلام) برق می زد. بدون معطلی بلند شد و به خارج شهر راه افتاد. مردم هم پشت سرش. به پادگان نخیله رسیدند.
مردم که صورت در هم علی را دیدند، به خودشان آمدند. یکی شان جلو آمد.
- یا امیرالمومنین! نگران نباشید. ما خودمان از آنها انتقام می گیریم. نیازی به شما نیست.
عمق چشمان علی (علیه السلام)، «یا اشباه الرجال» می گفت به مردمانی که فکرشان هنوز در عالم کودکی به سر می برد. کسانی که همیشه برای جهاد بهانه ای تازه داشتند...
رو به مرد کرد و گفت: به خدا، شما جلوی ضرر خودتان را هم نمی توانید بگیرید، چه برسد به دشمن. ای کاش مثل یاران معاویه بودید. مطیع و فرمانبردارِ ولی امرتان. به خدا دوست داشتم معاویه ده نفر از شما را می گرفت و یکی از یارانش را به من می داد.
دیگر هیچ کس چیزی نگفت...




بر اساس خطبه 27 و 97 و حکمت 261 نهج البلاغه



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm