تبلیغات
مداد شمعی - مطالب ابر امام زمان

ترس

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 14 فروردین 1391-05:57 ب.ظ

متن مبهم الهویة ای نوشتم که هر که خواند زل زد توی چشمام و گفت: این شعر است؟؟؟؟  من هم گفتم که نه. گفت: نثر هم که نیست. گفتم: درسته. یه چیزی به ذهنم رسید و نوشتم.
راستش به اینجایش فکر نمی کردم که باید جواب بدم نظم و نثر بودنش را.
نتیجه گیری: شما مخاطب عزیز هم بعد از خواندن خواهشا نظر نگذارید که نظم است یا نثر؟؟!!
اما هر چقدر خواستید نفد و فحش و بد و بیراه بنویسید


با خودم فکر می کنم گاهی،
دردِ بی درمان گرفته ام شاید
مرضی، آفتی، چیزی
یا که شاید بلا به دور
تیر غیبی نوش جان کردم...
***
چند روزی می شود که کارم از
فکر و اوهام رد شده است
ترس، مثل یک خیمه
سایه افکنده روی من انگار
«که اگر تو رها شده ای!
یا که مهلت تمام شده ای!»
در جوابش چه خواهی گفت؟
با نگاهش چه خواهی کرد؟
یا حق


نوع مطلب : شعــــر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم ..... روز هفتم ..... خاک های مرطوب خیمه

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 14 آذر 1390-03:05 ب.ظ

نامه های جاسوسان پشت سر هم به ابن زیاد می رسد. همه شان یک چیز می گویند: «عمر سعد با حسین مدارا می کند. هر شب با هم جلسه می گذارند و تا نیمه شب صحبت می کنند، شاید کار به جنگ نکشد. عمر قصد جنگ با حسین را ندارد.»
پسر نحص مرجانه برای عمر سعد می نویسد: « تا می توانی بر حسین سخت بگیر. شریعه فرات را بر آنها ببند. حتی یک قطره آب هم به حسین و یارانش نرسد.»
عمر سعد می داند اگر اطاعت نکند، همه ی وعد و وعید ها به باد می رود و فرماندهی لشکر هم به همراهشان. عمرو بن حجاج را با 500 سرباز به شریعه می فرستد. یکی از سربازان رو به امام می کند و می گوید: «به خدا قسم قطره ای از این آب زلال را به تو نخواهیم داد تا از تشنگی هلاک شوی». امام که خیری در عاقبتش نمی بیند، رو به آسمان می کند: «خدایا! هیچ وقت این مرد را سیراب نکن...»
آب به روی امام بسته شده. امام و یارانش که مرد جنگی اند، اما باید فکری به حال اهل حرم کرد. حسین علیه السلام عباس را مامور می کند تا آب را جیره بندی کند. علمدار کربلا حالا وظیفه ی دیگری را به دوش می کشد. همه ی مشک ها را به خیمه خودش می آورد. سهم هر کس را مشخص می کند. سهم خودش هم فدای لب های ترک خورده ی بچه ها...
قطرات آبی که از مشکها روی زمین می چکد، خاک های خیمه را مرطوب کرده است. ای کاش رطوبت زمین تا ظهر عاشورا بماند ...


نوع مطلب : تاریخ  پاکان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ندبه

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:چهارشنبه 20 مهر 1390-08:19 ب.ظ

اینجا همه چیز دیده می شود ولی حرم را ساختمان ها پوشانده اند. صدا به گوش می رسد اما اذان نیست. این جا فقط احتمال، قطعی است و همه چیز مشکوک است حتی تو. حتی تو عزیز خدا که علت سرعت ثانیه و امیدوار بودن دقیقه و پیر شدن ساعتی. حتی تو مشهود ترین شاهد عالم که موج ها در ساحل به دنبال تو می گردند.
ولی اهالی اینجا به همه چیز مشکوک اند. شاید هم به همه چیز تو مشکوک اند و من واژه واژه ها را می گردم تا شاید بچشم رایحه ات را میان ندبه انگشتانم و بنویسم:
این الاقمار المنیره...


نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درد نامه1

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:جمعه 21 مرداد 1390-05:58 ب.ظ


بیا امضا کن دیر میشود
تو چه طور امضا می کنی در حالیکه در بیعت حسن هستی؟
الان اوضاع فرق کرده است.ندیدی اکثر قبائل  به معاویه نامه خوشامد گوئی نوشتند.
پس آن سرباز ها چه  هستند؟
سربازان معاویه اند که جیره جنگی از حسن میگیرند.
***
از معاویه بن ابی سفیان به حسن بن علی
اما بعد، این ها مهر بیعت بزرگان پایتخت تو، کوفه است با من.
بدان که تو را با چنین اصحابی توان مقابله با من نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آقا چرا نمی آیی؟ با اینهمه عاشق و دلسوخته!

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 9 اردیبهشت 1390-11:22 ق.ظ

اللهم عجل لولیک الفرج

ناله ها بلند بود و تسبیح ها در دست. دانه های تسبیح یكی یكی  پایین می افتادند با تقّی آرام: ایاك نعبد و ایاك نستعین. بعضی ها كه جلوتر بودند سر به سجده گذاشته بودند با ناله هایی مبهم و گرفته: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

اولین چیزی كه از دور جلوه می كرد، مناره ها بود. دو مناره بزرگ با سنگ مرمر سفید به سبك مساجد مدینه،‌ حدودا به قدّ مناره های صحن جامع رضوی. كمی جلوتر سردری بزرگ كه فعلا سیمانی بود مثل صحن بزرگ بعدش. ساخت و سازهای دیگری هم گوشه و كنار در جریان بود. دورتر گنبد فیروزه ای  و مناره های اصلی مسجد دیده می شد با چهار گنبد كوچك در كنارش.

آخرین بار چهار سال پیش بود كه آمده بودم. واقعا انتظارش را نداشتم، اینهمه تغییر و توسعه در مسجد جمكران!


ادامه مطلب

نوع مطلب : پاکان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوش به حال روزگار

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 12 فروردین 1390-12:01 ق.ظ

با چند تا از بچه ها و استادمون داشتیم درباره بنری که در سطح شهر نصب شده صحبت می کردیم و همه مانده بودیم "خوش به حال روزگار..." یعنی چی؟ که آقای ابویسانی(استادم) گفتن: «با ادامه این جمله یک شعر گفتم.» این هم شعر "خوش به حال روزگار" تقدیم دوستان:
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال قلب های بی غبار
می رود سالی دگر
خوش به حال چشم های بی قرار
خوش به حال ماجرای انتظار؛
ماجرای غربت و غم های یار
باز میرقصد امید
در قیام
در میان آتش و حمام خون
قصه ی بیداری و شمشیرهای در نیام...
می رسد از راه موعود زمین
لیک شیطان در کمین
تا بیاراید برای مردمان
سفره های دلفریب هفت سین...!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همین که ماه حقیقی برآید از دل چاه...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 13 اسفند 1389-09:54 ق.ظ

دوبـاره پنجـره را بـی خبـر نخواهی دید
و پلک خسته من را به در نخواهی دید
همین که مـاه حقیقی بر آید از دل چاه
در آسـمـان اثــری از قمــر نخواهـی دید
***
میــان مـاسـت، هـمـیـن جـا؛ به دورتر هر قدر
کــه خیــره تــر بشـوی بیشتـر نخواهــی دید
چنین که در پی او خیره ای به صحرا، هیچ
به جز دو بوته ی بی بار و بر نخواهی دید
تمام درد همین است، مرد کم هست و
میان سینه ی مردان جگر نخواهی دید
ز خیر دشنه گذشتیم دستشان حتی
برای ولولـه طبل وسپـر نخواهــی دیـد
ولی من و تو دو کوهیم، کوه هایی که
میان سینه یمان جز شرر نخواهی دید
دو کوه تکیه به هم داده ایم و جز دشمن
به خون سینه مان تشنه تر نخواهی دید
خلاصه حرف زیاد است، اگر به هم برسیم
جـدای اینـکــه زمیـــن را زبــر نخــواهــی دیـد
دوبـــاره پنجــــره را بــی خبــــر نـمــی بـیـنــی
و پلــک خـستـــه مــن را بــه در نــخـــواهــی دید
این شعر از دوست عزیزم "جواد شیخ الاسلامی" در روزنامه ی قدس، پنج شنبه 12 اسفند چاپ شده است.


نوع مطلب : شعــــر 
دنبالک ها: سایت جامع مهدویت  مهدویت  انتظار موعود 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm