تبلیغات
مداد شمعی - مطالب ابر خدا

خدا دنبال بهانه است

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 9 مرداد 1392-12:39 ب.ظ

حاشیه نویسی از شب نونزدهم رمضان (جلسه فرهنگی مذهبی محبان آل احمد)
امشب زمین در آغوش اوست. بس که مهربان است این خدا. عاشق بندگانی می شود که عاشقش نیستند. عشق که پیش کش، حتی او را نمی شناسند.
هر چه باشد و باشیم، امشب همه کنار همیم. با هم کنار او. ملائک را فرستاده. تا طلوع فجر. که هر چه خواستیم، به گوشش برسانند؛ که خود بهترین شنوندگان است. دنبال بخشیدن است. اینها همه بهانه ست...
***
چند سالی می شود که مسجد حجت پاتوق شب های قدر بچه های محبان آل احمد است. از چند روز قبل سعید و هادی بچه ها را کشانده اند مسجد تا فضا را آماده کنند. سیاهی بزنند و سِن را آماده کنند و ... بچه ها خیلی حال می کنند با این قسمت از کار. شاید کل کار با دو سه نفر تمام شود اما هر کدام به بهانه ای شریک می شوند. شاید کاری از عهده شان بر نیاید ولی می آیند. می آیند چون دنبال بخشش اند. اینها همه بهانه ست...
***
در پیامک ها ساعت شروع، نه و نیم اعلام شده. به نظرم ساعت از ده و نیم گذشته که همراه رسول به مسجد میرسیم. سعید مثل همیشه از بقیه بیشتر نگران برنامه است. می گویم: چی شده سعید جان. چرا انقدر مضطربی؟
با آب و تاب می گوید: حاجی ما زدیم ساعت نه و نیم تا دیگه ده برنامه شروع بشه. اونوقت تازه مداحامون یکی یکی دارن میرسن. خب چی وضعشه؟؟
حق می دهم به سعید. اما می گویم که ما کمی در ترافیک بوده ایم.
***
یک بلندگو بیرون مسجد نصب شده.
سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب...
هر که رد می شود نگاهی به راه رو مسجد می اندازد تا شاید چیزی از برنامه دستگیرش شود اما دست خالی رد می شود. بعضی ها هم می آیند جلو و می پرسند: قرآن به سر ساعت چند شروع میشه؟ از بین برنامه ها قرآن به سر برایشان خیلی مهم است. هر چه باشد اوج برنامه است دیگر. همانجایی که باید قسم بدهیم تک تک شان را تا بخشیده شویم. گرچه سریع الرضاست و خوب می بخشد. اینها همه بهانه است...
***
امشب شب علی ست. و علی یعنی فاطمه. همین می شود که هر چه سخنران و مداح می خواهند روضه ی علی را بخوانند، میروند در خانه ی زهرا. که لیله القدر یعنی زهرا. حرف از در به میان می آید. همین بس است تا همه آتش بگیریم. داغ شویم و بسوزیم. و آتش عطش می آورد. قصه ی کربلا هم از همین آتش شروع می شود. و باز حرف از کربلا می شود. حالا عطش آتش می زند بچه ها را. گُر می گیرند از داغ کربلا. رفته و نرفته با هم می سوزند از فراق. حاجی جلالیلان میبردمان به محرم. به شب هشتم. شب علی اکبر. شب جوانان بنی هاشم. شب تسبیح پاره پاره ...
چه حال خوشی دارند ملائک. می روند و می آیند. دسته دسته. گروه گروه. فوج فوج. تبرکی می گیرند از چشمه های اشک چشمهای پاک. که اشک بر حسین قیمتی ست، حتی اگر به اندازه بال مگسی باشد. حالا همه پاک شده اند. از اول هم می دانستیم که می بخشدمان. اما برای چیز دیگری آمدیم. به دنبال بهانه ای بودیم برای بخشش و عفو. و بهانه یعنی حسین. خدا دنبال بهانه است...


نوع مطلب : پاکان 
دنبالک ها: جلسه فرهنگی مذهبی محبان آل احمد 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودت را رها کن!

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 4 بهمن 1391-09:32 ق.ظ


                                                                           عکس تزئینی .... نیست

رو به روی تلویزیون ایستاده بود. اخبار شروع شد.
تکیه داد به ستون. خودش را رها کرد و نشست توی بغل ستون.
لحظه ای بعد، خیلی آرام به زمین رسید. آب هم در دلش تکان نخورد.

وَمَنْ یتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ  (طلاق - 3)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ترس

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 14 فروردین 1391-04:57 ب.ظ

متن مبهم الهویة ای نوشتم که هر که خواند زل زد توی چشمام و گفت: این شعر است؟؟؟؟  من هم گفتم که نه. گفت: نثر هم که نیست. گفتم: درسته. یه چیزی به ذهنم رسید و نوشتم.
راستش به اینجایش فکر نمی کردم که باید جواب بدم نظم و نثر بودنش را.
نتیجه گیری: شما مخاطب عزیز هم بعد از خواندن خواهشا نظر نگذارید که نظم است یا نثر؟؟!!
اما هر چقدر خواستید نفد و فحش و بد و بیراه بنویسید


با خودم فکر می کنم گاهی،
دردِ بی درمان گرفته ام شاید
مرضی، آفتی، چیزی
یا که شاید بلا به دور
تیر غیبی نوش جان کردم...
***
چند روزی می شود که کارم از
فکر و اوهام رد شده است
ترس، مثل یک خیمه
سایه افکنده روی من انگار
«که اگر تو رها شده ای!
یا که مهلت تمام شده ای!»
در جوابش چه خواهی گفت؟
با نگاهش چه خواهی کرد؟
یا حق


نوع مطلب : شعــــر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آدم

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-07:33 ب.ظ

"متنی بسیار زیبا از یک دوست عزیز که گفت اسمم را ننویس. حتما بخوانید و از دست ندهید. به هوای متن های خودم نباشید که به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد. این یکی را حتما بخوانید."
قفسم را میگذارى تویِ بهشت1 تا بوى عطر مبهمِ دور دستى، مستم كند؛ تا تنم را به دیواره‏ ها بكوبم؛ تا تنِ كبودم، درد بگیرد و درد، نردبانى است كه آن‌ سویش تو ایستاده‏ اى براى در آغوش كشیدنم؛ اما من آدم تنبلی هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمی كنم؛ با هیچ چیز! توی بهشت هم حسرتم را فقط آه می كشم؛ تن نمی كوبم به دیواره‏ ها كه درد، مرا به تو برساند.
***
قفسم را می گذارى تویِ بهشت تا تاب خوردن برگ‏ها، تا سایه‏ هاى بى‏ نقصِ درختان انبوه، دیوانه‏ ام كند؛ تا دست از لاى میله‏ ها بیرون كنم؛ تا دستم لاى میله‏ ها زخمی شود و زخم، مسیری است كه در پایانش تو ایستاده‏ اى براى در آغوش كشیدنم؛ اما . . .

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو برای من، من برای تو

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:سه شنبه 20 دی 1390-10:45 ق.ظ



حواست که پرت می شود، دور می شوی. دورِ دورِ دور. آنقدر که خودت هم نمی دانی کجایی.صدایت می زنم. تاجایی که تو خسته می شوی اما من نه. جوابی نمی دهی و باز می روی. من اما حواسم به تو هست. می بینمت. از دور. سنگی جلوی پایت می اندازم. و تو به صورت می افتی. دست و پایت زخم بر می دارد... تا شاید گریه کنان دنبال سر پناه بگردی. تا شاید برگردی. تا برای من باشی و من برای تو...





 برداشتی با توجه به قسمتی از حدیث قدسی:
یا ابن آدم، أكثر من الزاد إلى طریق بعید، و خفّف الحمل فالصراط دقیق، و أخلص العمل فإنّ الناقد بصیر، و أخّر نومك إلى القبور، و فخرك إلى المیزان، و لذّاتك إلى الجنّة، و كن لی أكن لك، و تقرّب إلیّ بالاستهانة بالدنیا تبعد عن النار.


نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر و اما...

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:یکشنبه 29 خرداد 1390-10:09 ق.ظ

اگه یه خونه 1000 متری برام جور كنی خیلی خوب میشه. البته پول ازدواج داوودم هست.
مگه چیز بزرگی خواستم ازت؟ گفتم اگه رضا مسئول می شد، خیلی عالی بود. همین یك كار رو واسه ما می كردی دیگه.
تا حالا هر چی گفتی انجام دادم. حالا بعضی وفت ها نمی شد. همین تن سالمم به ما ندیدی؟حالا من با این دست چلاق چی كا رمی تونم بكنم؟
این صحبت های معمولی انسان های معمولی است. به نظر شما مخاطب این صحبت ها كیست؟
1-  نوكر انسان                                              2- خدای انسان



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رئیس -؟- خدا

نویسنده :پابرهنه
تاریخ:سه شنبه 24 خرداد 1390-11:03 ق.ظ

- خانم قبول داری ترس از خدا غیر طبیعیه؟ یعنی باید با زور ایجادش كنی.
- نمی دونم والا. حالا اون تلفن رو جواب بده .

***
- رئیس ادارتون بود؟نه؟
- از كجا فهمیدی؟
- فقط با رئیستون این قدر نرم صحبت می كنی.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این ها همه جزء نمایش است!

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 22 فروردین 1390-10:36 ب.ظ

این ها همه جزء نمایش است!
شده بیفتى توی وسواس و تردید و گیج بزنى!؟
شده بیفتى توی شك و بروى فرو، طورى كه فقط چشم‏هایت بیرون بماند!؟
لابُد بعد خودت را با هر زحمتی كه بوده از این چاله‏ها كشیدى بیرون؛ لابد باز راه افتادى. به هر زور و ضربى بوده، چهار قدم هم رفتى جلو.
گاهی اتفاقى برایت افتاده، یكى آمده و پلكیده دور و بَرَت، یكی كه اهلْ نبوده، یا شرایطى پیش آمده كه نتوانستى مقاومت كنى و توی بعضى زمینه‏ها وادادى، زمین خوردی و ... به‌خاطر همین، دو قدم تو را بردند عقب‏تر!
باز، كشان كشان آمدى جلو...
نكند این گیر و دارها، چاله چوله‏ها و جلو و عقب رفتن‏ها، تو را به این فكر بی‌اندازد كه این كاره نیستى، كه خیلى خراب كردى و دیگر نمى‏شود درستش كرد.
نه!
باوركن، این صحنه‏ها، همه جزء نمایش است، اصلاً مُدلش این طورى‏ست. همین‏ها را قبول مى‏كنند!
مى‏دانی كجا این را از تهِ دل می‌توان حس كرد!؟
سرِ كوهِ صفا!
یك لحظه اگر آن‌جا بنشینى و حاجى‏هایى كه سعىِ صفا و مروه مى‏كنند را نگاه كنى، به خودت مى‏گویی : این كه مثل همان گیج خوردنِ خودم است، همان آمد و رفت‏ها، همان دویدن‏ها!
قرار نیست برسیم جایى و بعدَش هم بمانیم؛ همه‌ی ماجرا همین دویدن و نرسیدن و لَهْ‏لَهْ زدن است!
باوركن! همه‌ی این‌ها تویِ متن نمایش‌نامه هست؛ جزء نقش ماست؛ نمره‌ی بازیگریِ مان را هم از روى همین چیزها مى‏دهند، همین نَفَس نَفَس‏ها شرطِ بندگی كردن است، باوركن ...!
 
"م.الف"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm