تبلیغات
مداد شمعی - مطالب ابر مداد شمعی

آینه باید صاف باشد..

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:چهارشنبه 17 خرداد 1391-04:19 ب.ظ

شده تا حالا رو به روی آینه ی قدّی بایستی؟
خودت را که نگاه می کنی، یکهو دهنت وا می ماند که: خدایا ! این منم؟؟!! چرا انقدر چپر در چلاق شده قیافه ام؟ کمی که تکان می خوری متوجه خط وسط آینه می شوی. اشکال از آینه است. موج دارد. صاف نیست...
***
سر سفره نشسته ای و منتظر غذا. از قضا امروز غذا حاضر نیست. سرت را گرم قاشق و بشقاب خالی می کنی. نگاهت دوخته می شود به قاشق. همه ی صورتت جمع شده است توی گودی قاشق.  انگار مچاله ات کرده اند و پرت شده ای توی قاشق. برمی گردانی اش. یکباره صورتت پف می کند. به بادکنکی شبیه می شوی که از حد بزرگی نزدیک است بترکد. اشکال از سطح براق قاشق است. صاف نیست...
***
هر چه صدایش می زنی بیدار نمی شود. دیشب دیر وقت خوابیده... یک ساعت بعد دوباره می آیی. هنوز خواب است.
سری تکان می دهی و به طرف تختت می روی. دادگاه را آماده کرده ای و حکم را صادر:
بیا. اینم از بچه مذهبی های ما. نماز صبحشو به زور می خونه. اصلا معلوم نیست بخونه یا نه. چقدر بدم میاد ازین کسایی که فقط تو ظواهر مذهبی ان ...
احتمال هم نمی دهی که شاید نمازش را خوانده و خوابیده. گناهش همین بوده که نمازش را به جماعت نخوانده. آرام و یواشکی به خودت نگاه می کنی. نماز شب با حال. نماز صبح به جماعت. دو صفحه ای هم تلاوت قرآن. در آینه ی فکرت فقط خودت را می بینی. آنقدر بزرگ که جایی برای دیگران نگذاشته ای. اشکال در آینه ی فکر توست. صاف نیست...
***
فکر آینه است. آینه باید صاف باشد. صاف...


--------------------------------------------------------------
برداشتی از حکمت 365 نهج البلاغه : الفکر مرآة صافیه و الاعتبار منذر ناصح و کفی ادبا لنفسک تجنّبک ما کرهته لغیرک
(اندیشه آیینه ای روشن،و عبرت آموختن بیم دهنده ای خیر خواه است. و برای ادب کردن نفست کافی است که از آنچه برای دیگران نمی پسندی دوری کنی.)
و بخشی از حکمت 150 : یستعظم من معصیة غیره ما یستقل اکثر منه من نفسه..
(گناه دیگران را بزرگ می شمارد در حالی که خود بزرگتر از آن را مرتکب می شود.)

پی نوشت:
شاید بتوان گفت این متن به مناسبت اعتکاف روی مداد شمعی گذاشته شد...
ارتباط دادنش به اعتکاف با خودتان.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روایت های ناب در مورد امام روح الله

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1391-09:19 ق.ظ

پست های دوستانم برای سالگرد ارتحال حضرت روح الله:
(برای خواندن ادامه مطلب روی لینک تیتر ها کلیک کنید)

* شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید!
شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید! چون حضرت امام، در این ایام آن جا تشریف ندارد.
باور نمی کنید؟!
یا باورتان شده، ولی می خواهید بدانید امام کجاست؟!
این روزها، امام حتی در محضر خداوند سبحان هم نیست!
حق دارید تعجب کنید.
پس امام خمینی کجاست؟
( مطلبی از زبان حمید داود آبادی)

*امام ، نقش زنان را فهمید !
و من اقرار کنم، اعتراف کنم؛ اول کسی که این نقش (نقش زنان) را فهمید،
امام بزرگوار ما بود ـ مثل خیلی چیزهای دیگری که اول او فهمید،
در حالی که هیچکدام از ماها نمی‌فهمیدیم ـ همچنان که امام نقش مردم را فهمید.



* امام خمینی و حیات باطنی انسان
حضرت امام (ره) اگر چه ظاهر و باطن را شکست و با انقلاب اسلامی خانه حقیقتی را
بنیان نهاد که کعبه دل های ناس است، ام القری است، بیت عتیق است و
اسوه قیام ناس که نه شرقی است و نه غربی .
    
* اگر به خاطر من است ، مبارزه را کنار بگذارید .
امام خمینی در حركت خود یك شاخص داشت و آن شاخص عبارت بود از
كسب رضایت خدا و گام برداشتن در مسیر حق.



* روایت تازه از سلوک خصوصی حضرت روح الله
می دانید حضرت امام برای نام گذاری دختر، فقط نام فاطمه و زهرا را می پذیرفتند.
در خانواده خودشان همه چند تا فاطمه بود. یک بار در یکی از ملاقات ها که اعضاء خانواده
جمع بودند دختر خانم ها از ایشان پرسیدند آقا ما چند تا فاطمه داریم و هر کدام را صدا می کنیم
همه جواب می دهند. حالا چه کنیم؟
امام به شوخی جواب داد:" خب یکی را فاطی صدا کنید و یکی را فوتی " که همه خندیدند.

   

نسال الله منازل الشهدا

نوع مطلب : پاکان  حضرت ماه  خاطره 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یا جواد الائمه ادرکنی

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:جمعه 12 خرداد 1391-11:17 ق.ظ

یک فایل صوتی زیبا در مدح حضرت علی اصغر و حضرت امام جواد (علیهما السلام) با صدای مداح اهل آقای مصطفوی براتون گذاشتم.  ان شاء الله لذت ببرید و ما رو هم دعا کنید.
با سه تا کیفیت می ذارم تا راحت دانلود کنید (آهنگ وبلاگ با کیفیت پایین است)

کیفیت پایین (700 کیلو بایت)

کیفیت متوسط (1/5 مگابایت)

کیفیت خوب (4 مگابایت)


یا علی


نوع مطلب : پاکان  شعــــر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرواز شماره 777 به مقصد ...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 8 خرداد 1391-11:02 ق.ظ

نصیحت کردن را خوب بلد بود. بلیط هر کدام از مسافرین را که می داد، با حساسیت بالایی سفارش می کرد:
- خانم حتما یک ساعت قبل از پرواز داخل سالن فرودگاه باشین ها. اگه کار عقب افتاده ای دارین واسه روز آخر و دقیقه نود نذارین.
- آقا اگه دیر بیاین جا می مونین. الان میگم که بعدا نگین نگفتی.
- کارهاتون رو از قبل انجام بدین. حداقل نیم ساعت قبل از پرواز اینجا باشین. حداقلش.
- ....
نیم ساعتی مانده بود به پرواز. گزارش کار هفته ی پیش را هنوز تنظیم نکرده بود. از قبل باید کارهایش را ردیف می کرد اما هنوز...
گزارش را نوشت و بلند شد. سه – چهار ساعتی می شد که سر جایش نشسته بود و بلیط  می فروخت. روکش پلاستیکی به آرامی از لایه ی چرمی صندلی داشت جدا می شد. کت سورمه ای رنگش را از روی پشتی صندلی برداشت.
نگاهی به بلیط خودش انداخت. پرواز برای ساعت دو بعد از ظهر بود. دستش را چرخاند جلوی صورتش و ساعتش را نگاه کرد. پنج دقیقه ای مانده بود به حرکت. الان باید در گیت کنترل بلیط می بود اما هنوز ...
با عجله درِ اتاقش را بست. همانطور که روی سنگ های صاف و براق سالن به سختی می دوید، کتش را تنش کرد.
- سلام. احوال شما آقای سخنور؟
- سلام. خوبم.
- مسئول فروش بلیط دیگه چرا اینقد دیر باید بیاد؟؟!!! شما که خودت به همه سفارش می کنی زود بیان پس چرا ...
خیلی خشن پرید توی حرفش:
- کار عقب افتاده داشتم. حالا که وقت این سوالا نیس. بذار برم که الان جا می مونم.
- آقای سخنور سالن مال خودتونه ولی اول بلیط رو بدین چک کنم.
دستش را با اکراه توی جیب کتش کرد... به خیال اینکه اشتباه کرده، جیب دیگرش را هم گشت. جیب پیراهنش را هم خالی کرد روی میز جلوی گیت.
مسئول گیت پوزخندی زد و گفت:
- چی شد؟ نکنه واسه خودت بلیط رزرو نکردی؟
همانطور که با عجله به سمت اتاقش دوید، سرش را برگرداند و داد زد:
- توی اتاقم جا گذاشتم. حواست به کیفو وسایلم باشه. الان اومدم.
به دمِ در اتاقش که رسید صدای بلندگو سالن بلند شد:
پرواز شماره 777 به مقصد سعادت آباد هم اکنون از زمین برخواست...





پی نوشت:
حدیثی از پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم) با این مضمون به چشمم خورد که
جهنمیان از بوی گند عالم بی عمل در اذیت اند. در میان جهنمیان یک گروه از همه بیشتر حسرت و ندامت دارند؛ کسی که در دنیا بنده ای را به سمت خدا راهنمایی کرده و خداوند هم او را پذیرفته است اما خود فرد راهنما به خاطر عمل نکردن به حرف هایش و دنباله روی کردن از هوس هایش به جهنم رانده می شود.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آمده ام برای یاری...

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1391-10:26 ق.ظ

متن زیر ترجمه ی آزاد بخش هایی از زیارت جامعه کبیره است که به همت سه نفر طلاب عزیز مدرسه نگاشته شده.
آقایان فیروزه چی،داوودی،توسلی.
این متن در ویژه نامه "هادی اندیشه" روزنامه خراسان به چاپ رسیده است.


صد تكبیر فراموشت نشود و بسم الله...
این آستان هر چند آن قدر رفیع است كه باید خاضع شوی در برابرش، اما هر چه دارد از خودش نیست منشأ این بزرگی، جای دیگر است، باید «الله اكبر» گفت...
السّلام ....

ادامه مطلب

نوع مطلب : پاکان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شـــهـــر

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-09:14 ق.ظ

                             باز این دلـم گـرفته چنان رنگ و بوی شهر

                                  کز هر طرف روانه شده رو به سوی شهر

                             گــاه نـمـاز گـر چه خـودم رو بـه کـعـبه ام

                                  گـویی دلـم نشسته فقط روبـروی شـهـر

                             در مـحضـر خـدا و دلـم جـای دیگــر اسـت

                                  در محفلی که پرشده از گفت و گوی شهر

                             دیگـــر گــذشت وقـت عــروج خـیــالــهــا

                                  در ایـن زمــانه مــانـده فـقـط آرزوی شـهر

                             مستی عشق از سرمان رفت و بعد از آن

                                  پـر کـرده ایـم جام می ای از سبوی شهر

                             ایــن جــا صـدای غـربـت آقــا نـمـیــرسـد

                                  پر کرده است گوش مرا های و هوی شهر

                             گــر او بــه من نـظــر نـکـنـد مـیـبـرد مــرا

                                  تا ناکجای نفس و هوس خلق و خوی شهر



طلبه شاعر "علی توسلی"



پی نوشت:
وقتی هوای شهر نفس گیر می شود
با روضه ی حسین نفس تازه می کنم


نوع مطلب : پاکان  شعــــر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایمان چهار فصل

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-07:45 ق.ظ

در گرما گرم تابستان

باد از لا به لای زلف دختران شهر من می گذرد

                                                                    و غمین ناله می کند

تا به چادر تو می رسد

                   خنکای خود می دهد

و گرما می ستاند

مست می شود

رقص می کند

هو هو می کشد

.

.

.

آری. این است ایمان چهار فصل تو...





نوع مطلب : شعــــر 
دنبالک ها: وبلاگ حجاب ممنوع  سایت دلپریزاد (طراحی هایی درباره حجاب)  گروه سایبری ترویج عفاف و حجاب  حجاب  چارقد 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آن طرف دیوار

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1391-06:20 ب.ظ

دلمان را خوشِ یک دیوار کرده ایم. می بینیم که نیمش ریخته. آجرهایش شل شده. اما... اما تکیه زده ایم به آن. پشت دیوار را فراموش کرده ایم. حتی یک بار هم نشد، گردن بکشیم و آن طرفش را نگاهی بیندازیم. که مبادا سرمان گیج برود از عمقِ سیاهی...
چشم بسته ایم به حقیقت؛
به این که شاید همین حالا فرو بریزد دیوار آرزوهایمان...


الـرُّکون اِلی الدُنیا مَع ما تُعایِنُ مِنها جَهلٌ 1
تکیه کردن بر دنیا با دگرگونی هایی که در آن می بینی نادانی است...





1 نهج البلاغه امیرالمومنین، حکمت  384




نوع مطلب : پاکان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ترس

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:دوشنبه 14 فروردین 1391-05:57 ب.ظ

متن مبهم الهویة ای نوشتم که هر که خواند زل زد توی چشمام و گفت: این شعر است؟؟؟؟  من هم گفتم که نه. گفت: نثر هم که نیست. گفتم: درسته. یه چیزی به ذهنم رسید و نوشتم.
راستش به اینجایش فکر نمی کردم که باید جواب بدم نظم و نثر بودنش را.
نتیجه گیری: شما مخاطب عزیز هم بعد از خواندن خواهشا نظر نگذارید که نظم است یا نثر؟؟!!
اما هر چقدر خواستید نفد و فحش و بد و بیراه بنویسید


با خودم فکر می کنم گاهی،
دردِ بی درمان گرفته ام شاید
مرضی، آفتی، چیزی
یا که شاید بلا به دور
تیر غیبی نوش جان کردم...
***
چند روزی می شود که کارم از
فکر و اوهام رد شده است
ترس، مثل یک خیمه
سایه افکنده روی من انگار
«که اگر تو رها شده ای!
یا که مهلت تمام شده ای!»
در جوابش چه خواهی گفت؟
با نگاهش چه خواهی کرد؟
یا حق


نوع مطلب : شعــــر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جایی ننوشته ست گنه کار نیاید

نویسنده :مداد مغزی
تاریخ:یکشنبه 17 مهر 1390-10:51 ق.ظ

چند قدمی دور تر از بازرسی ها، درست جایی که باغچه ها شروع می شود، خیره می ماند به زمین. طرح سنگ فرش ها را به دقت دنبال می کند. فرو می رود بین چینش سیاه و سفید سنگ ها.
سفید،سفید،سفید،سفید و میانشان یک سیاه و باز سفید... .
حالا به صحن سقاخانه رسیده. سرش را بالا می آورد. چشمانش دخیل می بندند به گنبد. آن قدر که گنبد طلایی حرم، سُر می خورد توی قطره های اشکش. لب هایش می لرزند. آرام، طوری که فقط خودش و آقا بشنوند، می گوید:
- آقا جان! من هم یکی از همان سنگ های سیاه. ممنونم اگر بین این همه نور، راهم دادی...




نوع مطلب : پاکان  داستان كوتاه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo
E:\scrolls\vertical2_.htm